تبليغاتX
❤ شكلات داغ ❤
♫به اندازه ي يك فنجان هــ❤ـــات چاكلت مهمان احسـღــاس بهــ♫ــاريم باش... ♫
ميشينم زير تور بسكتبال... روبه روي كوه... اينجاست آرمگاه من...

هرچي فكر ميكنم يادم نمياد اولين بار كي بود كه اينجا نشستم...

ولي بعضي اولين هارو خوب يادم مياد...

پرت ميشم به سه سال قبل...

وقتي كه وارد سايت سمپاد شدم و پيغام تبريك براي قبولي تو مرحله دوم آزمون تيزهوشان رو دريافت كردم...

وقتي آدرس مدرسه ي جديدمو ديدم

اولين باري كه قدم گذاشتم رو زمينش... برام يه سرزمين جيديد بود كه فتحش كردم... اولين نفري كه دست دوستي به طرفم دراز كرد... ريحانه بود.. رعنا... حالا باهم صميمي نيستم ولي اولين ها بودن...

يادش به خير چه روزايي بود...

يادمه كلاس اول با اون روپوش هاي مشكي و مقنعه آبي روشن فكر ميكرديم بهترينيم.. خيلي بزرگ شديم...

من همه رو به چشم تيزهوش ميديدم آدمايي غيرقابل نفوذ فكر ميكردم تيزهوشان يعني درس و درس و درس...

هه شرط ميبندم هنوز خيلي هاتون همين فكر رو دارين... يه سري آدم از دماغ فيل افتاده و خرخون...

اولين بغل دستيم پاميس بود بعد محيا بعد نازي... وسطاي سال اول نازي با پيشنهاد من كنارم نشست... چقد خجالتي بود؟ اولين باري كه با خجالت همو نگاه كرديم آرامشش به دلم نشست...

كم كم شد يكي از صميمي ترين دوستام...بعد هليا اومد.بعد به خودم اومدم ديدم روبه روي يه دوراهي ام...

راه ديگه اي هم نبود... كم كم آخر سال شد امتحانا اومدن و رفتن.. تابستون اومد و رفت به همين سرعتي كه كلمات از جلوي چشمات عبور ميكنن.. كم كم رابطم با بچه هاي ديگه صميمي تر شد عطي رو بهتر شناختم...

و نازي و هليا بدتر شدن... همش دعوا ، داد ، فرياد ، قهر...صبا هم اومد تو بازي! آبان سال 89 بدترين روزاي من بودن...

ولي تموم شد ! گذشت و گذشت و گذشت...

سال سوم شروع شد: بهترين سال تحصيلم...

كپل، عطي، نازي... يهو دعواها تموم شد... همه چي خوب شد براي من... زندگي به روم لبخند ميزد... قدر لحظاتم رو مي دونستم از همه شون لذت ميبردم...

ولي اونم تموم شد اسفند رسيد... مسافرت به مشهد... بازم هليا...

روزاي سختي بود كه با بودن دوستام قابل تحمل شد...

اونام تموم شد حالا كه اينجام قهرا تموم شد...

حالا هركي بايد باشه هست...

سه سال تموم شد... حالا دارم آخرين ها رو تجربه ميكنم... آخرين گام ها... آخرين لحظات توي راهنماييم...

نميدونم دبيرستان چه خبره... ولي راهنمايي يكي از عجيب ترين مراحل زندگيه!

دومين پايان من رو به آغازه...

وقتي دبستان تموم شد... گيج بودم لحظات رو نمي فهميد... بارون رو لمس نميكردم...

چه فصل شيشه ايه نوجووني ... خيلي شكستنيه بايد مواظبش بود...

برام دعا كنيد دبيرستان،آخرين دوره تحصيلم، رو به خوبي پشت سر بذارم... دعا كنيد تابستون خوب باشه... براي همگي آرزوي بهترين هارو دارم! مواظب روزاي شيشه ايتون باشين:)

___________________________________________________________________________

امتحانات خرداد داره شروع ميشه... برام دعا كنيد:)

خداحافظ تا بعد امتحانا... منتظر كامنتا هستما؟

خدافظي:( بوس

+تاریخ جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 4:42 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

1

وقتي نيستي...

وقتي نيستي به چه بهانه اي گريه كنم.... براي كي گريه كنم وقتي نيستي؟

چرا واژه هارو خط بزنم وقتي نيستي؟

چرا به زمين و زمان فحش بدم وقتي نيستي؟

وقتي تو نيستي براي كي زندگي كنم؟

كي رو شعر كنم وقتي نيستي؟

وقتي نيستي بي هدف ترين آدم زمينم

فقط ميشينم چشم مي دوزم به عكست...

خودمم نميدونم وقتي قرار نيست باشي چرا هر روزو هر روز اين خاطرات لعنتي رو مرور ميكنم؟

بازم فقط يه ليوان آب سرد يه قرص خواب اور...

يه روز ديگه ام تموم شد... يه روز ديگه از روزايي كه توش نبودي...

تا كي طاقت ميارم بی تو بودنو؟ لعنتی این قرصا که جای تورو پر نمی کنن...

wrote by Maryami

+به قول استاد بي تو با خاطره هايت چه كنم؟

2

فقط بارون...

نگاه ميكنم به آدمايي كه چترشونو باز كردن! چه حماقتي! لبخند ميزنم

راه ميرم انقدر ميرم كه تو خودم گم ميشم...

حالا همونجايي هستم كه ميخواستم...

آروم دستمو دراز ميكنم... خدا دستمو ميگيره ...

داد ميزنم: خدايا؟ هوامو داري؟

خدا لبخند ميزنه، من لبخند ميزنم

بازم زير بارونم خيسم از محبت و عشق... پرم از آرامش

فقط يه لحظه چترتو ببند تا خدا رو لمس كني... خدا ارزششو داره كه لباساي گرون قيمتت خيس شه

wrote by Maryami

+چشمه ی ادبیاتم قل زد! کلا بی منظور بود داستان! خیلی الاغی اگه فکرایی که برای امثال خودته رو نثار من کنی!

قبلا هم اشاره كردم! اينجا وبلاگ منه پست هام مال منه پس فقط درباره ي من نظر بده دلم بخواد ميام نخواد نميام!

+لعنتي! بازم خط ميزنم اه . مرسي ازاينكه ناراحتم كرديد

+تاریخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 7:46 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سال نو مبارك


براي همه پرم از آرزوهاي خوب

+خوش بگذره!

+تاریخ سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8:44 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

دل نوشته:

من فكر ميكنم كه ما انسان ها مانند خطوطيم كه در حالت عادي همگي خطهايي صاف هستيم اما انسان هاي بد استثنا هاي از خطوط خميده هستند ...

اما من ميخواهم بگويم از عشق و دوست داشتن در دنياي خط هاي صاف!

هر خطي روي دفتر زندگي ادامه پيدا ميكند... و اگر خطوطي موازي با هم امتداد يابند عاشق شده اند هيچ گاه يكديگر راقطع نمي كنند و از هم دور نمي شوند يا به هم نزديثك با همان فاصله هميشگي ادامه مي دهند ... تا يكي از خطوط پاك شود و خط ديگر هم انگيزه اي براي امتداد نداشته باشد...

اما خطوطي كه موازي نيستند و به هم نزديك مي شوند فكر ميكنند كه عاشق شده اند يا به عبارتي دچار توهم عشق مي شوند كه امروزه آن را هوس مي نامند... و به محض برخورد و رسيدن بهم از هم دور مي شوند به اميد يافتن يك خط موازي!

بعضي خطوط مماس رسم مي شوند يا خيلي نزديك بهم با شيب خيلي كم كه برخوردشان و دور شدنشان خيلي قابل ملاحظه نيست اين خطوط را دوست مي نامم...

در دنياي هندسي من خط بودن يعني دوست داشتن پس از دوست داشتن حرفي نمي زنم...

خطوط موازي در دنياي هندسي من كميابند اما ناياب نيستند... پس نمي گويم عشق نيست!

بحث من اثبات عشق بود...

+ خودمم نفهميدم چي گفتم

+تاریخ پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 3:32 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

تهران:چه شهري شده تهران اين روزها... بر روي خطوط تنش مي نگرد به آثار حيات دوباره زمين ، تهران اين روزها دودي شده تا مردم نو شوند... تهران اين روزها دلش گرفته...

دخترك:چه غريبانه است بغض در گلوي كودكي كه با حسرت چشم دوخته به كيسه هاي پراز لباس نوي كودكي كه در دست پدرش است... چه بي هدف گام برمي دارد ... تنها اميدش چشميست كه شب ها پر از اشك مي شود و با شرم مي نگرد به تلاش سرسختانه اش براي زنده ماندن... ميداني؟ او هنوز يك فرشته است! فرشته ها نا اميدي را بلد نيستند... فرشته ها آرزوي مرگ نمي كنند ميداني چرا؟ چون خدا را باور دارند...

+دخترك حسادت نمي كند... غبطه ميخورد!

درختان: درخت پير چشم دوخته به تنه ي بريده شده ي جوانش... سني نداشت طفلك... هنوز بهار هاي زيادي نديده بود دوست داشت بهار امسال زيبا ترين شكوفه ها از ان او باشد....اما انگار اين آدمها بودند كه تصميم مي گرفتند ... درخت پير آه مي كشد.

پرندگان: كلاغ كوچك بر روي سيم هاي برق نشسته بود ، با تعجب نگاه مي كرد به گنجشكي كه مسيرش را كج مي كرد تا سر راه او قرار نگرفت... در ذهنش مي انديشيد به رنگ ها... به خدا... و به عدالت... امسال بهار دلش ميخواست نو بشود ولي هرچه فكر ميكرد مي ديد رنگ پرهايش را كه نمي تواند عوض كند... چه فايده تغيير ؟ وقتي حتي گنجشك ها هم نمي فهمند...

عاشق: يك شاخه گل مريم در دستانش ... خيلي دلش گرفته بود از آدم ها... مي رفت به سوي معشوقش... گل ها را پرپر مي كرد و بر سرش مي ريخت... كلمات را بر روح لطيفش جاري مي كرد ... و نمي ديد روح لطيفش را كه غصه دار مي شود.... دلش پر مي كشيد براي آغوش گرمش... براي نگاه مهربانش اما بهار امسال هم نشينش تنها يك قاب عكس بود...

من: تنها مي نگرم به اين حيات دوباره... فكر ميكنم به باران هايي كه مي آيند و روحم را پاك مي كنند... فكر ميكنم به دوباره ها ... فكر ميكنم به چهاردهمين بهاري كه خواهم ديد... فكر ميكنم به تصميماتم... فكر ميكنم به سال هايي كه گذشت... به نگاه هايي كه رد و بدل شد... اه مي كشم... چند روز تا پاييز مانده؟

به شخصي كه از آينه به من چشم دوخته فكر ميكنم... لحظه ها مي گذرند يا ما؟ به مريمي كه در لحظه ي قبل جا مانده فكر ميكنم... دوستش داشتم...

+ بهار فصل زيباييست اما... فقط خواستم يادتون باشه بهار براي همه ي ماست...

فقط فكر كن به نگاه آن كودك؟ به خواسته هاي كلاغ كوچك از دنيا؟ به تهراني كه ... به ايراني كه... تنها مانده. فكر كن به آه آن درخت... به قلب عاشق كه چه بي تاب است... كه دلش تپيدن مي خواهد... به من فكر كن...

اگر نگاهي مهربان گل هاي دخترك را بخرد... او مي خندد. اگر گنجشك مسيرش را عوض نكند كلاغ بازهم عاشق زندگي مي شود... اگر نهالي برويد بازهم درخت پير لبخند ميزند... اگر قلب عاشق بازهم بتپد قاب عكس باز ميگردد به جايش بر روي طاقچه... اگر يادمان بيايد پاهايي را كه تشنه ي دويدن است... تهران هم بهاري مي شود...

من و تو چه؟ چه ميخواهيم از بهار... چه بهانه اي براي خنديدن؟ من باران ميخواهم ،من عشق ميخواهم ،من شادي دخترك را مي خواهم، لبخند درخت را ، اميد را در نگاه كلاغ كوچك... تو از بهار چه ميخواهي؟

قبل از نو شدن ظاهرت... به روحت فكر كن... به تصوير درون آينه پشت نكن... به حرف هايش فكر كن يادت باشد:

او خود توست....

بهاری شو


+تاریخ شنبه 13 اسفند1390ساعت 12:49 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

happy valentine day

+ولنتاین مبارک دوستان عزیزم!

+ i love U my best friends

+واسه امتحان علامه برام دعا کنید! نه یعنی...

پ.ن۱: نازی چرا چرت و پرت میگی؟ آمار وبلاگم که خیلی خفنه! ۳ نفر آنلاین!

خدایا مواظب عجقولی همه باش!

+تاریخ دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 7:13 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

اگر اين حقير برخلاف گفته اش آپيده تنها و تنها زير سر اين كپل است! چون من اصولا الان خيلي خوشحالم ميخوام يه جا تخليش كنم و به جاي لزگي رقصيدن شمارو نيز در شادي خويش سهيم كنم!

باز كي با setting من ور رفته من زبانم عوض شده؟

راستي سلام! شي طوليد؟ چه خفرا؟ علت خوشحالي اينجانب اينه كه كپل جونم بالاخره نت نازنينه مريمو پيدا كرد!

واي خيلي دنبالش بودم! هوووووووووووووووووووووووووووووورا!

الان از اونجايي كه من خيلي خوشحالم سه تا برداشت ميذارم دست اول!

برداشت هفدهم

من عطي كپل مهتاب سركلاس فيزيك(كارگاه) همون طور كه قبلا عارض شدم پروژه ي ما موشك افكني است(نيشتو ببند!) از اين رو... اصن اينا ربطي به موضوع نداره!

خانوم ح: مي تونيد دوربين بياريد عكس بگيريد؟؟

من: بله فقط بايد نامه بديد كه خانوم ع بذارند(عكاس مدرسه ايما!)

خانوم ح: شما بياريد تحويل بديد سر كلاس بگيريد بازم تحويل بديد!

من: نميشه!

عطي: اصن خانوم ع كه مدرسه نيست!

من: واقعا؟؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جـــــــــــــــــــــــــون!

كامنت: آبروم جلو خانوم ح رفت! چندتا ديگه از اين سوتيا هم پيش معلما دادما!

اينجا فرزانگان است ما تيزهوشيم اي لاو يو پي ام سي

برداشت هجدهم

برف مي بارد و به مقياس انگشتان كپل( انگشت كه چه عرض كنم؟) دو بند انگشت و به مقياس وجب اين حقير يك چهارم يا به عبارتي 5 سانت برف نشسته!

ما براي برف بازي زنگ ناهار را به حياط ميرويم بر روي راه پله ها نازي دستكشش دستشه و دستشو كرده تو آستينه پالتوش! بعد دستش گير گرده! دوساعت همینجوری دستش آویزون بود زور میزد در بیاره! واي واي واي! عـــــــــــــــــــالي بود!

كه با ياري و شجاعت من و فداکاری های بی مثالم و البته نیم چه کمک كپل جان نجات پيدا كرد!

كامنت: همين بي مغز بغل دستي و فاب فرندمه! ديگه نگيد من چرا همچينم!

اينجا فرزانگان است ما تيزهوشيم اي لاو يو پي ام سي

برداشت نوزدهم

يادم نمي ياد بحث سر چي بود ولي كپل به سمپاد گفت سندباد!(حالا سمباد!)

اينجا فرزانگان است اين تيزهوشه پي ام سي رو هم دوست داره!

گزارشي از روز برفي ما در f2:

در ابتدا ما در آزمايشگاه فيزيك بوديم كه من از پنجره ديدم داره بارون مياد خدا ميدونه چقد دلم ميخواست برم زير بارون حيف وقت كلاس بود به شدت در حسرت قدم زدن زير بارون بودم كه زنگ خورد كه چون تيري كه از كمان رها شده(الاغي رميده) به سوي حياط يورش بردم... زكي اينكه بارون نيست! ولي يه چيزي بين برف و بارون بود كه وحشتناك قشنگ بود! به من يه حس خاص ميداد! واي عــــــــــــــــالي بود!

با كپل يكم قدم زديمو حرف زديم بعد رفتيم سركلاس من كل كلاس شيمي رو زل زده بودم به پنجره كه نازي جان منو با برف آشنا كرد و گفت: پسرم اين برفه و اصلا چيز عجيبي نيست وي در ادامه افزود: چقد من هيزم

بنه هم يه چيزايي گفتم كه به علت تردد كودكان زير سه سال و ياري نكردن حافظه ام از گفتنشان شرمسارم!

بعد زنگ خورد رفتيم پايين شروع به برف بازي:

من: گلوله برفي مي ساختم و پرتاب به نزديك ترين هدف

نازي: محدوده ي زير پاش رو خالي از برفميكرد و به نزديك ترين هدف پرتاب ميكرد! يعني يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنوي!

كپل: بنده خدا سرما زده بود به مغزش يه توپ بسكتبال برداشته بود رو برفا ميغلتوند!

ساناز: تلاش مذبوحانه ي داشت در جهت نجات اون توپ بسكتبال كه موففق شد و برف هايش را نثار ما كرد!

بقيه دوستان: شليك برف به سمت سوژه هاي مورد نظر كه اكثرا به هدف نمي خورد!

رژانو: به محض ديدنش تو حياط از دوستان طلب كمك كردم و برف بارونش كرديم! ( چيه چرا اينجوري نيگام ميكنين؟ به من چه؟ اوله كه اوله! خو يه بار برف انداخت تو يقم! در ضمن دلتون نسوزه زنگ اخر كه منتظر اشغال بودم يه گلوله برفي خورد تو صورتم كه تو سرويس فهميدم زير همين كوچولو ا! حيف كه امكانات نداشتما...)

بعد من داشتم رد ميشدم كه ديدم يا حسين يه آدم برفي با چه ابهتي پخش زمينه با دقت كه نگاه كردم ديدم نه آدم برفي نميتونه اينقد تششعات رياضيايي داشته باشه اندكي نزديك تر رفتم و ديدم ا! اينكه كپله! آخي طفلي 3 بار ديگه هم كتلت شد رو برفا +كه بايد به محضرتون برسونم هنوز زندست! به جان خودم! كامنتاشو ببينيد! تازشم كه خودش گفت اينو بنويسم! اسيد البته!

خلاصه جاتون خالي خيلي چسبيد!

در ادامه در كلاس هندسه(همون فيثاغورش! خدا نكنه من از كسي سوتي بگيرم!) اين حقير مشغول قر دادن شدم كه ابتدا نازي مانع شد سپس با همديگه دنسيديم!

شرح dance:

در ابتدا شانه ي راست جلو، سپس چپ جلو، سپس راست جلو سپس چپ جلو ، سپس راست جلو

در انتهاي ابتدا شانه ي راست عقب ، سپس چپ عقب، سپس راست عقب سپس چپ عقبو ، سپس راست عقب

همين گونه به چپ و راست نيز رفته و در انتها نخ سوزن هم ميريد كه به سليقه خودتون ميتونيد ميزان غمزه اش را تنظيم كنيد!

توصيه مي شود: در حين انجام اين حركات تكرار كنيد: 1، 2، 3، 4، 5!

+ بعد از كلاس هندسه به رعنا نيز آموزش داديم و به اميد خدا روز يكشنبه دوباره ميريم!

اين بود انشاي من درباره ي روز برفيمون!

ميخواستم دل نوشته بذارم كه چون خوجحالم نميشه!

نكات انحرافي:

۱-همون معلم هندسمون به تالس ميگه تاليـــــــــــــــــــــــــس! يا خدا!

۲- نازي خانوم م و ص معلمان ادبيات را به چالش انداخت تا اثبات كنيم مشي بي سواد است كه شكست خورد!

۳- ناناي دو با افتخـــــــــــــــــــار در اصفهان تقديم ميكند!

۴- ما هرچه وق زديم در چشمان خانوم ح ايشون از رو نرفتند و خبر را وقتي گفتند كه ما...

در پایان:

پ.ن۱: عطي جون 3 روز پيچ زده كپل جان هم گاهي لطف ميكنن يه سر به ما ميزنن!

پ.ن۲:هـفته ديگه چهارشنبه ميريم مشهد نه عطي مياد نه كپل! با توجه به قوه ي خيالپردازيتون منو تصور كنيد!

پ.ن۳: جــــــــــــــــــــــــــز تو كي ميتونه عزيز من باشه؟ بازم كدشو ميخوام!

پ.ن۴: وااااااااااااااااااااااااااااااااي چقد درس؟ فك كنين ساعت 11 درسام تموم شد!

پ.ن۵: خرخون... خودتي!

پ.ن۶: چقد همه بي معرفت شدن بهم سر نميزنه هيچكي!

پ.ن۷: كپل قول داده كامنتاي اينو كنه 300! ببينم چه ميكنيا!

پ.ن۸: کپل تو عمرش یه حرف قشنگ زد: خیلی خوبه با کسی حرف بزنی که احساستو میفهمه!

پ.ن۹: چقد جای عطی خالی بود! چه تو مراسم دهه فجر چه تو روز برفی!

دوستتون دارم دوستان !

عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم خدايا!

بري زير تريلي 18 چرخخ بخوني نظر ندي!

+ مرسي صبا جـــــــــــــــــــــــــــــــــــونم!

+تاریخ پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 8:56 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

حاصل سبز ترين باور من...

برگ زرد يست كه از لاي ورق هاي دلم ميريزد

مانده ام سخت غريب

ديگر از سبز ترين حادثه ها مي ترسم...



+ ❤しѲ√乇❤

+ بيزارم از غروب هاي جمعه اي كه با دلتنگي رنگ آميزي ميشن!

- كسي آنتي پست نذاره لطفا!

+ پروفايل دچار تغييراتي شد!

بعدا اضافه نموديم:

من مامانمو ميخوام! جونم دراومد تا اين چهار تيكه ظرفو شستم! اه! من متنفرم از ظرف شستن! الانم دارم از خستگي ميميرم! يكي به دادم برسه!

همچنين تلاش مذبوحانه اي داشتم در جهت حل سوالاي اثباتي بردار كه... با شكست مواجه شد!

بعدا تر اضافه نموديم:

دلم بدجوري ترك خورده ميخوام مواظبش باشم نشكنه! حالم خيلي خوب نيست! البته افسرده هم نيستم ولي تا يه درصدي با خودم درگيرم!

دلم نميخواد اين كارو كنم ولي مجبورم! ميفهـــــــــــــمي؟ مجبورم!

مسكن هاهم ديگه فيك fake شدن! ديگه رو چي ميشه حساب كرد!

حداقل دو سه تا دوست دارما! دوست! روشون حساب ميكن!

وقتي ميگم دوسه تا يعني دوسه تا! نه دوتا نه سه تا!

پ.ن1: برد مفتضحانه ي پرسپوليسيا رو تبريك ميگم ديگه خيلي گناه داشتيد! اين يكي دربي رو هم مي باختيد ديگه اصن كل كلم نمي شد باهاتون كرد!

بعدا ترتر اضافه نموديم:

پسورد ادامه ي مطلب رو به هيچكي نميدم تا بميرين از فضولي قيژقيژ بخندم!

+شايد دو سه نفر بتونن پسشو حدس بزنن!

بعدا ترترتر اضافه نموديم:

چيزي كه مشخصه: من از اين قالب خيلي خوشم نمياد وخيلي خوشم نمياد

چيزي كه مشخص نيست: چرا گذاشتمت براي وبلاگم؟


ادامه مطلب
+تاریخ جمعه 7 بهمن1390ساعت 3:30 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi

سلووووووووووووووووووم! خوبيد؟ شي طولي؟ شه خبرا؟ اصن جون آپ كردن نداشتما ولي به عطي گفتم 50 تا شه آپ ميكنم خو الانم شد پس آپ ميكنم!( ممري و حرفش!)

عرض به حضورتون كه امروز صبح كه پاشدم نشستم پاي سيستم ديدم دستام ميلرزه، سرم گيج ميره، تعادل ندارم، دلم ضعف ميره... گفتم خدايا نكنه دارم ميميرم!!! همچين چند دقيقه منتظر حضرت عزرائيل نشسته بودم بعد يادم افتاد اوا خاك عالم من 17 ساعته چيزي نخوردم!( ديشب كسي منو براي شام بيدار نكرد!) بعد فهميدم ضعف كردم! قيژ قيژ جالب بود!

واي من گفتم امتحانا تموم ميشه يه نفسي ميكشما! الان چندتا كار عملي بايد انجام بديم(فك كنين بايد 400 تا ميخ رو بزنيم تويه تخته ي دومتري! يا خدا! و حدود 80 تا موشك پرت كنيم و مسافتي كه طي ميكنن رو اندازه گيري كنيم!) اين پروژه هارو هيچ كدومشونو به خدا من پيشنهاد نكردم! تدريس يكي از درساي سخت عربي! امتحان علامه! واي امتحان علامه حلي مصيبتيه ها! يه بار امتحان فرزانگان رو بديم يه بار امتحان علامه! چقد بدبختيم ما! پس احتمالا تا آخر وقتي كه امتحانو بديم من ديگه اين ورا پيدام نميشه! لطفا برام دعا كنيد امتحانمو خوب بدم!

+هیچ کدوم این کارا هم برای نمره نیست ها! نه اصلا!

گفتم كه در جريان بد بختياي من باشيد!

آخ راستي ماميم داره ميره مشهد با خاله ها و ماماني! منم هم بليت قطار دارم هم هتل ولي درسام خيلي عقب ميمونه!(اي لعنت به اين درسا! من دلم ميخواد برم پابوس امام رضا! اه!) واي دلم برا مامانم خيل تنگ ميشه تا حالا خيلي كم پيش اومده ازش جدا باشم! شايد دو سه بار اونم سه چها روز! ولي تا حالا ازبابام ده ماهم دور بودم! اي بابا دعا كنيد به سلامت برن به سلامتم برگردن!

دل نوشته

دلم گرفته! کسی هست منو ببره همچین جایی؟

اينا رو ول كن! برداشت اين دفعه با اين كه قديميه ولي عاشقشم!( قديميه يعني مال چندماه پيشه!)

برداشت شانزدهم

بچه هاي مدرسه پيش به سوي سينما جوان، درون اتوبوس(كلاس ما و يكي ديگه از كلاسا!) داشتيم دنبال شعر ميگشتيم بخونيم سر گرم شيم كه به پيشنهاد اين حقير كه تزشو از نازي گرفته بودم خونديم:

بچه هاي سوم: ببعي ميگه؟

ساناز و رعنا: بع بع!

بچه هاي سوم: دنبه داري؟

سانازو رعنا: نع نع!

بچه هاي سوم: پس چرا ميگي؟

ساناز و رعنا: بع بع!

اينجا فرزانگان است ما تيزهوشيم اي لاو يو پي ام سي!

+ توي همهي كتاباي من هم دوست عزيزمون نازي نوشته ببعي ميگه بع بع... روم نميشه كتابمو دست كسي بدم ديگه!

آيا مي دانيد؟

درس خواندن در فرزانگان احمقانه ترين و قشنگ ترين اشتباهي بود كه اين حقير انجام داد؟(قشنگ چون دوستاي خوبي پيدا كردم!) از من مي شنويد راهنمايي رو تيزهوشان نريد بذاريد دبيرستان بريد اگه تيزهوش باشيد دبيرستان رو هم قبول ميشيد! الكي وقتتونو با درس خوندن تلف نكنيد!

خلاصه اينكه با وجود درس هاي زياد باز هم ما همان آدم گذشته ايم و هنوز دوستان موفق به آدم كردن اين حقير نشده اند!

خب خيلي حرف زدم! امشب خاله هام ميان برم كمك ماماني بعدم برم يكمي درس بخونم!(خرخون خودتي!)

نكات انحرافي

دوشنبه سركلاس زيست شناسي مشي قبل از اينكه درسو شروع كنه گفت من ميخواستم برم مسافرت ولي اومدم مدرسه بعد قاه قاه زد زير خنده!!!! ما علامت تعجب شديم كه يا خدا اين چرا همچين كرد؟ بعد ماهم زديم زير خنده! (هنوزم كه هنوزه به اين حركتش ميخنديم!)

+نازي دوشنبه غايب بود! بعد چهارشنبه مشي وقت قرآنو گرفت بعد درس زمين شناسيو به روش گروهي تدريس كرد!(كه ماهم يه اسكل بازي اي درآورديم كه جاتون خالي! اصن تركونديم همه اون بخشي رو خونديم كه مال ما نبود!) بعد مشي همينجوري به نازي نگاه مي كرد مي خنديد كه بازم ما علامت تعجب شديم!

كامنت: يعني مشي ديوونه شد؟

ص سر كلاس با خودش مشورت ميكنه! با صداي بلند هم مشورت ميكنه! مثلا ميگه : اين تشبيه؟ تركيب وصفيه؟ يا خدا؟ بعد يه صدايي ميگه تينا؟ تينا؟ اونم ميگه كيه كيه؟ چند بارم تو راهرو ديديمش كه داره خودشو ميزنه!

كامنت: يا خدا اينا ديگه كين؟

يه مدت بود به صف وايستاديم ، بچچه هاي خودمون ها! مثلا رعنا هستي، سبا، بانو حنانه .... بعد معلما كه رد ميشدن مي رفتيم بالا ميومديم پايين ميگفتيم خانوم خسته نباشيد!

كامنت: هم به خودمون خوش ميگذشت هم معلما!

پ.ن1: من چرا اينقد پستام طولانيه؟

پ.ن2: دوستان موقعيت 9،12،6 خطرناكن!

پ.ن3: هم چنان بحث ما بر سر اينه كه تو كوپه ها چطوري بشينيم!

پ.ن4: عطي چه وقته كيش رفتنه؟

پ.ن5: از دست كامنتاي كامنت دوني عصبانيم!

پ.ن6: به خدا وقت سر زدن به وبلاگارو ندارم! ولي ميام!

پ.ن7:‌واي خاك بر سرم اگه پ.ن ها 10 تا بشه چه خاكي بر سرم كنم؟ بازم نازي ميگه از اون اسكي رفتم!

پ.ن8: جـــــــــــــز تو ، كي مي تونه عزيز من باشه؟

پ.ن9: كسي نگران نشه ما حالمون خوبه! هم ما هم معلما!

پ.ن۱۰: آدمایی که سیگار میشکن . میگن که سیگار میکشن. سیگار خواهند کشید و...خیلی بی تربیتن! کلا من از سیگار متنفرم: مراجعه شود به پست کودکان ۱۰ ساله یشهر شاخه ی معرفت دود میکنند!

+آدمای کچلی هستن!

پ.ن۱۱: الان هستی اس زد رئال بارسا دیشب مساوی کردن(۲-۲)! ولی در مجموع باخت! اه من چرا خوابم برد؟ میخواستم بازیو بینم!

+ این کپل ما کجاست اصن سر نمیزنه؟

خـــــــــــــــــــــيلي دوستامو ، خانوادمو فاميلمو و .... رو دوست دارم!

خدايا عاشقتم كمك همه مون كن!

ما رفـــــــــــــــــــــــــــــــتيم!

رسم وبلاگ ميگه:

بري زير تريلي 18 چرخ بخوني نظر ندي!

باي!

+تاریخ پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 10:33 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام خوفيد؟ الان من در واقع به عبارتي بالاخره امتحانام تموم شد و همچون ... چسبيدم به كامپيوتر!(دوست عزيز ذهن شما خرابه حتما كه ... حرف بدي نيست!) آخيششششششششششش اينقد الان من خوشحالم! خسته شدم از درس خوندن وايييييييييييييييييييييي!(خرخون خودتي!)

كلا پنج دقيقه بود همينجوري زل زده بودم به اين صفحه ي سفيد بعد تصميم گرفتم شروع كنم به نوشتن ! از مث ... زل زدن به صفحه خو قطعا خيلي بهتره كه!

دل نوشته

ندوني بهتره(فقط ...!)

همين! فقط عكسش كافيه!(!)

تنهايي خيلي بده چه توي شب باروني ،چه تو همچين جايي!

قبول دارم تنهايي گاهي خيلي لازمه ولي بودن باهم به شدت مي چسبه! خصوصا عجقولي!


اي بابا از فاز غم بيام بيرون آخ جون امروز با بچه ها ميريم ددر نازي هم امروز اسيد گفت نمياد اه! اين چه وقت روضس آخه ايش! بپيچ بيا ديگه!

هه روز اول مدرسه خيلي جالب بود همه يه جورايي تو شوك بوديم كه وايييييييييييييي بازم مدرسه؟!!!!

آخ آخ آخ يه چيزه مهم ! امتحان رياضي سخت بود هندسه هم كلا يه وسالشو بلد نبودم ! بعد بچه ها مخصوصا ساناز هي ميگفتن تك داريم 30 تا و اكثر بچه ها زير 15 و از اين حرفا منم داشتم دق ميكردم مطمئن بودم كه تجديد ميشم رياضيو! بعد سر كلاس رياضي هي داشتم غصه ميخوردم تجديد شم چه خاكي به سرم بریزم و اين حرفا كه آخر زنگ طاقت نياوردم زنگ كه خورد رفتم از اشن اه نمرمو پرسيدم دفترشو باز كرد من نگاهم ليز خورد رو اسم مريم شماره ي 20...( دقيقا آخر دفترم بعد اين معلم عربيمون دفترشو باز نكرده ميگه سيده ...! ولمون كن بابا اه! كلا معلما امسال زياد از من درس ميپرسن!) داشتم ميگفتم... نگاهم اروم رفت جلو نمره هايي كه با قرمز نوشته شده بود افتضاح بود بعد ....با مداد جلوي اسمم نوشته بود... 19/5!!!!!

پرسيدم خانوم شوخي ميكنين خب اونم قطعا گفت نه ديگه خو! بعد من پرسيدم اين ميره تو كارنامه؟ گفت آره بعد لبخندي مليح زد و رفت!

يعني خودتونو بذارين جاي من انتظار داشتم تجديد شم اصن گريم گرفته بود واي عالي بود دچار خنده هاي هيستيريك وتشنج شدم كه با چندتا سيلي(عطي جان؟!!!(به علت خشونت بیش از حد و بازتاب های به وجود آمده حذفیدیم!!)) به زندگي برگشتم!

هنوزم كه يادش ميافتم نيشم تا بناگوشم باز ميشه وااااااااااااااااااااااااااااي!

برداشت پانزدهم

سبا ، هستي ، بانو ، ساناز، حنانه دم در ميان و ميگن خوشگله؟

من عطي ، نازي، رعنا برميگرديم و اينا ميخندن!

بعد ميريم دم كلاسا ميگيم خره؟ همه بر ميگردن بعد اومديم تو كلاس گفتيم منگلي؟ هانا و مهفام برگشتن!

اصن فاز ميده وحشتناك!

سر كلاس هندسه هستي گفت حيوون؟ مردم تا برنگشتم!

تو راهرو سبا گفتت ايكبيري؟ اه برگشتم!

سر كلاس مجددا هندسه( فيثاغورشو كه يادتونه؟) نازي خره؟ باز برگشتم!

كلا جالب بود!

اینجا فرزانگان است ما تیزهوشیم ای لاو یو پی ام سی!

آيا مي دانيد؟

سرزمين عجايب فقط براي بچه هاي زير سه سال نيست و قطار سوار شدن اصلا كار بچه گانه اي نيست؟ (اگه ميدونيد به دوستاي منم بفهمونيد!)

پ.ن1: مثلا خير سرم قرار نبود زياد بنويسم و نوشتنم نميومد!

پ.ن2: از همينجا تمام ولاگ هايي كه پاي اين بنويسن GOOD bood رو تحريم ميكنم!(با توجه به بازتاب های حاصله عکس این شرایط صادق است!)

پ.ن3: پاي مطلبم بنويسي آپم پاي مطلبت مي نويسم آپم!

پ.4: اعصاب مصاب ندارم ميخورمتا!

پ.ن5: حالا ديگه هي بايد بترسم پ.ن هام 10 تا نشه نازي جون جوگير شه فك كنه از روش اسكي ميرم!

پ.ن6: با توجه به برداشت كسي نگران نشه ما خوبيم!

پ.ن7:فقط آةنگ وبلاگ خودم باز ميشه واي چرا آهنگاي وبلاگ باز نميشه؟

پ.ن8: پيش به سوي وبلاگ دوستان!!!!!

پ.ن9: دل نوشته رو کلا بیخیال!

خدايا كمكم كن دعامو مستجاب كن خيلي دوستت دارم!

دوستان دوستتون دارم!

راستي عزيزم دوستم فدات بشم نفرين من گيرا نيست اگه بود الان يه سلول هم از هليا باقي نمونده بود! پس:


بري زير تريلي 18 چرخ بخوني نظر ندي!

بعدا نوشتم:

نازي تكست پيشوازت!

 

حرفامو باور کن بدجور گرفتارم .. هم بغض بارونم هر لحظه میبارم

 

این بی قراری ها تقصیر چشماته .. ای که نمیبینی تو قلب من جاته

 

حرفامو باور کن .. بیرنگ و بینورم .. از حس پروازم یک آسمون دورم

 

این خستگیهامو ای کاش که میدیدی .. من بی تو پژمردم اما نفهمیدی

 

حرفامو باور کن .. حرفی بزن با من .. این حس دلگیرو با یک نگاه بشکن

 

این فاصله عشقو ..  از یاد تو برده .. اسمم به دست تو انگاری خط خورده

 

باور کنی یا نه درگیر تقدیرم .. یک روز از این روزا من بی تو میمیرم

 

+تاریخ پنجشنبه 29 دی1390ساعت 11:46 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

+(لعنت لعنت! چرا همه چيو فيلتر ميكنين آخه؟)

سلام به اين وبلاگ آثار باستاني خودم! اين روزام فقط درس ودرس و درس و گاهي هم گيتار! خلاصه اينكه به شدت مشغول خرخوني ام و وقت آپ كردن ندارم بعد امتحانا از خجالت اينجا درميام خلاصه شرمنده دير به دير ج كامنت هارو ميدم!!!

اين پستمو ديشب وقتي زيست خوندنم تموم شد نشستم نوشتم!

دل نوشته:

كودك درون من از آدم بزرگا خيلي بيشتر ميفهمه

كودك درون من اين روزها خيلي از دستم شاكي شده. حق هم داره طفلكي! چون همش ساكتش كردم گفتم بشين حرف نزن ، بشين با اسباب بازي هات بازي كن...

من هم حق دارم! اگه به خودش بود ميخواست وقتي يكي داره توضيحات الكي ميده كه خودش ميدونه پاشه سرش جيغ بزنه و گازش بگيره!

اگه دست خودش بود ميخواست وقتي يكيو تو خيابون ديد كه ازش خوشش نمي يومد بزنتش و موهاشو بكشه، سرش جيغ بزنه و خلاصه حسابي آبرو ريزي كنه!

دوست داره تو مهموني راه بره وقتي چيزي بهش تعارف كردن از هركدوم يكي بر داره و از هرچي يكم بخوره ، دوست داره خيارو با پوست بخوره از ميوه خوردن با چنگال خوشش نمي ياد از چشم غره هاي مامانش ميترسه ولي دوست داره حسابي شيطوني كنه و خوش بگذرونه !

اگه من ميذاشتم كودك درونم هركاري ميخواد بكنه تا حالا صد بارناظممون رفته بقود بيمارستان، مديرمون دست و پاش شكسته بودريال معاون پرورشيمون در راه بهشت زهرا بود... ولي من نبايد بذارم اين كارارو بكنه كه!

نبايد بذارم هرچي دوست داره بگه، لج بازي كنه، عاشق بشه، راست بگه و تو يه كلام، نبايد بذارم زندگي كنه!

بايد حبسش كنم تو يه چارچوب كه مامان و باباهامون ساختن از بايد ها و نبايدها! همونايي اينو ساختن كه كودك درونشونو يكي ديگه كشته بود...

طفلكي كودك درونم حق داره از دستم شاكي باشه ولي من چيكار كنم آخه؟ منم مجبورم!

آيا مي دانيد؟

درس خواندن بيهوده ترين كار ممكن است و امتحان دادن از آن نيز بيهوده تر است؟


برداشت اين دفعه رو از كامنت هاي وبلاگ عطي كش رفتم و مربوط به نازيه! لينك دوم لينكدوني!

برداشت چهاردهم

من و نازي كپل قدم زنان در حياط ادبيات خر ميزديم!

كپل كتاب ادبيات را نشان نازي مي دهد و مي پرسد: نازي از اين چيارو حفظي؟

نازي: همشو حفظم!

كپل علامت تعجب شده و منم كه كلا خوشحالم!

دو دقيقه بعد نازي مي پرسه: حالا كدوم كتابو ميگي؟

همچنان اينجا فرزانگان است ما تيزهوشيم اي لاو يو پي ام سي!


نكات انحرافي:

1-عطي؟ كريس انجل؟ آب سيب؟

2-مايكل كيه بابا؟ ترزا!

3-امتحان دادن ماهم سوژه خندس ها پست سر سبا نصف بچه ها بلند شدن برگه دادن!

پ.ن ا: چقد حرف زدم!

پ.ن2: اتفاقات جديد دنياي جديد روزاي جديد احساس جديد!

پ.ن3: ترس و احتياط بيش از هي اندازه اي وحشتناكه!

پ.ن4: خسته ام از اين كویر اين كوير كورو پير!

پ.ن5: عادت ميكنيم!

پ.ن6: ميرنم لهتون ميكنم ها! ميگم نفرين من گيرا نيست حالا هي بگيد!

پ.ن7: نظر خصوصي همچنان ممنوعه! خو كار خصوصي نداري چرا كامنت خصوصي ميذاري آخه؟

پ.ن8: كودك درونم دوست داره وقتي اولين كسي كه مياد پاي اين مطلب مينويسه آپم رو بزنه! ولي نميذارم كه!

پ.ن9: چرا ميزني؟ خو رفتم!

دوستت دارم خدايا دوستان دوستتون دارم!

باي

بري زير تريلي 18 چرخ بخوني نظر ندي!

+تاریخ شنبه 17 دی1390ساعت 11:12 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

اطرافو نگاه ميكنم نبودنتو با تمام وجود حس ميكنم...

چشمام بازه بازه هيچ جا نيستي گم شدي تو تنهايي هام...

چشمامو ميبندم تا سه ميشمرم...

۱... عطر تنت مياد...

۲.... بودنتو حس ميكنم...

۳ ...ميدونم كه هستي...

چشمامو باز ميكنم... و بازم تو نيستي!

پ.ن۱:الان خوشحال شديد آپم كوتاهه و از اين آپ خسته هاست؟

پ.ن۲:فقط براي تو فقط براي تو!

پ.ن۳:ميگم عطي اينم يه نمونش اگه يه زيد داشتيما الان اين آپو تقديم مي كردم بهش! ندارم كه!

پ.ن۴: حتي يه روزي شك هم نكن! من به غير از شعر شاعراي مشهور از جاي ديگه كپي نميكنم! پس قطعا مال خودمه!

اين آپ تقديم به همه عاشقا!

میگم فک نمیکردم این همه تاثیر گذار باشه ملت بترست کامنت بذارن! فقط چون همیشه میگم:

بری زیر تریلی ۱۸ چرخ خونی نظر ندی!

بعدا اضافه نموديم: عطي؟ كپل؟ نيستينا! سايت مدرسه رفتين؟ نمره شيمي ورزش و قران و گذاشتن! نديدين!؟

قيژ قيژ فعلا 20و 20 و20! واااااااااااااااااااااي زيست ما رفتيم! بعد امتحانا مي اپم!


+تاریخ پنجشنبه 1 دی1390ساعت 3:41 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام دووووووووووووووووووووووووووووووستای خوجدیل جیگل مهربون خیلی عزیزم! وووی چه تار عنکبوتی بسته اینجا! اوه اوه گردوخاکا رو نیگا! واو! مگه چند وقت مریمی نبود... صبر کن الان میگم...با تشکر از خود مهربانم که یک ماه نبودم!!!!!!!! راستی تو نظرات از موزه لوور پاریس هم یک کامنت داشتم که از وبلاگم دعوت کرده بود برای پیوستن به آثار باستانی این موزه که بنده فرمودم شما....(به علت تردد کودکان زیر سه سال در این وب سانسور شد!) قیژ قیژ!

خلاصه اینکه ببخشید نبودیم دیگه! هی خر میزدیم درس میخوندیم سوال حل میکردیم خلاصه اینکه بدبختی میکشیدیم و اینا! ولی اصلا خودتونو درگیر نکنید چیزی نیست چیزی نیست! من هنوز زندم!

وای اینقد خستم به قول سبا کل این هفته رو به این امید گذروندیم که هفته بعد یکم درسا سبک تر باشه غافل از اینکه قراره این هفته هرروز حداقل دوُ سه تا امتحان و سه چهارتا مشق سنگین رو دیگه داشته باشیم! وای خدایا اینا رو متوجه کن دستگاه تایپ ثبت نام نکردن! امروز احساس میکردم سر زنگ هندسه الانه که عدد بالا بیارم! امتحانای نیم ترم هم بدک نبود از پارسال بهتر بود!

راستی فهمیدید چی شد؟ خدا خیلی به من حال داد(اون معرفت رو زد زمین!) همون چیزی که میخواستم براش ُ برام دعا کنید رو بهم داد...! خدا جونم مرسی و مرسی از شما دوستان که برام دعا کردید(هه! آره جون خودتون دعا کردید!!!)

از این به بعد تصمیم گرفتم یه بخش تو هر پستم اضافه کنم به اسم دل نوشته ... توش متن هاي جدي و عاشقانه و داستان و... بنویسم!(الان راحت شدي كپل جان؟ درست شد؟)

واااااااااااااااااااااااااای یادم رفت بگم! عینکی شدم!

برداشت سیزدهم

اس ام اس میزنم به عطی و نازی و سباو بانو و کپل و هستی و حنا و ساناز و صالحه:

عینکمو گرفتم! نزدیک بین! اه عین بچه خرخونا میشم!

سبا:اون که هستی ولی عینکت نزدیک بینه یا دوربین؟

عطی:مبارک باشه عینکت!مگه نبودی که حالا بشی عینشون؟

نازی: هر هر!

هستی: تو عینکی شدی؟ به جمع ما خوش اومدی!

کپل: مگه نیستی؟

.....

پی نوشت: خرخون فخش رکیکیه!

اینجا فرزانگان است ما تیزهوشیم ای لاو یو پی ام سی!

من عینکمو میذارم سر بینیم که با بالا دور رو ببینم با پایین نزدیک بعد تو کلاس هر ور رو نگاه میکنم همه دستشون رو دماغشونه دارن نمادین عینک هل میدن بالا... هر هر فکرشو بکن...! قیژ قیژ کلا همکلاسی های جالبی دارم من!

دل نوشته:

درد های بزرگ برای آدم های کوچیک!

درد خیلی بزرگیه که اونی که بهت زخم زبون میزنه دوستت باشه... یا فک کنی و توقع داشته باشی که دوستته!

درد خیلی بزرگیه وقتی دوستت بهت خیانت میکنه و بازهم روش میشه تو روت نگاه کنه...!

درد خیلی بزرگیه وقتی از دوستت توقع داری که اگه مرهمت نیست زخمت نباشه و اون این کوچکترین انتظارتم برآورده نمیکنه!

درد خیلی بزرگیه که اونی که به دردات میخنده دوستته!

خیلی سخته دوستت حلقه اشک رو تو چشت ببینه و بخنده ... تو هم برای اینکه اون ناراحت نشه بخندی..

درد خیلی بزرگیه وقتی معلم انشات موضوع میده دوستی ها... اون دوستت بیاد و بنویسه به نظر من دوستی یعنی شریک بودن در غم و شادی...

دردهای خلی بزرگی تو این دنیا هست! اینم یکی از همونا! خیالی نیست!

پ.ن۱:بی گیر ندید تازه اول کارم میخوام از ژانر طنز بزنم به جدی یکم فرصت بدید قلمم راه بیوافته!

پ.ن۲: این دل نوشته یه مخاطب خیلی خاص داشت که میدونم اینجا نمیاد!

پ.ن۳: اینقد امل و هندی نباشین! خیانت مفهوم های زیادی داره!

آیا می دانید؟

آیا می دانید پروترین موجود نیا معلم است؟ زیرا او تنها موجودیست که می تواند از موردی که در درس نبوده امتحان بگیر و ادعا کند سال اول خوانده ایم و اشتباهش را قبول نکند و نمره را کم کند و اصلا درک نکند که ما بندگان خدا امتحان او.ل راهنمایی را اول راهنمایی داده ایم!

در انتها آرزوی شفای عاجل داریم برای هم سرویسی های اینجانب و جناب اشغال! برای خانواده های محترمشان نیز طلب صبر میکنیم!

خوب خوش گذشت دلمم براتون تنگ شده بود خیلی زیاد!

پ.ن۱: وای فصل امتحانای ترکم داره شروع میشه! دعا کنید خوب بدم!

پ.ن۲: معلمای ما دوبرابر تعداد درسایی که دادن امتحان میگیرن مدرسه ما تبدیل شده به حوزه امتحانی!

پ.ن۳: آیا می دانید هم به پستام اضافه میکنم!

پ.ن۴: بعد فصل امتحانا باز میام و طبق معمول هرهفته آپ میکنم! ببخشید که هی همش نیستم!

پ.ن۵: اصلا جنبه ندارید ها! باز بهتون خندیدم؟ الان خجالت نمی کشی من ۱۰ تا نظر خصوصی دارم؟ عذر رویا جون و گلناز پذیرفتس بقیه چی هان؟ بزنم لهتون کنم؟ هان بزنم؟ بده من اون پنجه بوکس رو؟... عطی کجایی؟ کپل چوب بردار! نازی پاشو بگیر سبا بپر روش بترکه..! حریف می طلبم.. نبود؟ (همه به خودشون نگیرن لطفا بعضیا که نمیخوام اسمشونو بگو ولی اول اسمشون کپل هست!)

پ.ن۵: باز من دارم چرت و پرت میگم تا داستان نشده برم!

پ.ن۶: یادش به خیر اردک تک تک ُ تک تک اردک تک اردک! اردکی تنها به روی آبه پراشو بسته میخواد بخوابه اون بالا بالا لک لکی پیداست مثل این اردک لک لکه تنهاست... مرسی بانو به خاطر اینکه احساسات نوستالوژیمو بیدار کردی!

بری زیر تریلی ۱۸ چرخ بخونی نظر ندی!

دوستتون دارم خدایا مواظب هم

مون باش!

بااااااااااااایییییییییییی!


پعدا اضافه نموديم:

عطي گفت قالبم  خيلي خوبه كپل گفت آهنگم خيلي خوبه در نتيجه هردوش خيلي خوبه ديگه!

+تاریخ چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 6:12 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام!

پست جديد گذاشتم چون احساس جديد داشتم! فك كنم يه روزي از همين روزا شايد جمعه همين هفته بيام يه خونه تكوني اساسي كنم! فقط يه هفته وقت ميخوام تا بيام تعريف كنم! نازنين جونم منم دلم برات تنگيده خيلي زياد ولي من خيلي آدم مزخرف و تنبليم، ببخش زود ميام دادش وحيد شمام ببخش و... كلا همه ببخشيد! كلي كامنت و وبلاگ نرفته دارم!

واي خيلي عجيبه حالم اين روزا.... بدا راجع بهش حرف ميزنم!


رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
 



پ.ن1:... ولش كن! حوصلشو ندارم! تا همين جاشم..
پ.ن2: سرنوشتو ميبيني؟ مجبورم كرد پ.ن2 رو هم بذارم!
اين شعر رو وقتي داشتم درباره شكفتن سرچ ميكردم پيدا كردم! من خيلي خود شيفتم ميدونم ولي.. بخونش!
پ.ن3: شعري كه اول گذاشتم تو ادامه مطلبه!
پ.ن4: شعرهارو دوباره جابه جا كردم! هردو رو بخونيد!


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه 19 آذر1390ساعت 5:55 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

مطالب قبلي موجود در اين قسمت به ادامه مطلب انتقال يافت! نمي خوام پست جديد بزارم! تا جايي كه بشه همينجا درجا ميزنم!

_____________________________________________________________________________

گاهي همه ي آدما دشمن من ميشن گاهي همه ي آدم ها دوست من ميشن! خيلي خستم از نامرديا خستم از خودم! تا نتونم خودمو با خودم يكي كنم نمي نويسم چون نميخوام تلخ بنويسم! البته شايد يه وبلاگ ديگه زدم و حرفايي كه دلم نميخواد كسي بدونه رو اونجا نوشتم! فقط بدونين دلم براي آپ كردن و اومدن به وبلاگاتون تنگ شده!

خيلي وقتا دنيا خيلي تلخ ميشه! و من نميدونم چطوري شيرينش كنم! كسي هست به دادم برسه؟!

من ميخوام عوض شم! خيلي سعي ميكنم خيلي زياد! ولي نيمدونم بايد چيكار كنم! يا سيدالشهدا به دادم برسم!

ايام محر رو به خودم و به هممون تسليت ميگم!

خدايا...

خودت بهتر ميدوني!

من از يه آدم تو دنيا به شدت متنفرم! چرا همش جلو چشم سبز ميشه! اين دفعه ديگه واقعا خواستم مادي نيست! فقط برام دعا كن! از ته قلبت تو عزاداريا! خواهش ميكنم برام دعا كن! من به نيروي دعا اعتقاد دارم به شدت!

پ.ن1: پست جديد نذاشتم چون چيز جديدي نداشتم!

پ.ن2: خدايا من ازش نميگذرم! تو ميخواي بگذري از حق من نگذر يا اونقدر بهم بزرگي بده كه توان بخشش رو پيدا كنم!

پ.ن3: اسم وبلاگمو بذارم"چشماتو ببند و دعا كن؟" نه ولش كن شكلات داغ رو بيشتر دوست دارم!

پ.ن4: اگه به من بود روي خيلي از اين آدما رو خط ميكشيدم! اينطوري: دروغگو، بي ادب، بي شعور، نفهم، الاغ ...

پ.ن5: هر وقت بتونم برميگردم كلي هم كامنت بازي! دلم تنگ شده! خيلي زياد! خيلي زياد! دوستتون دارم!

پ.ن6: خدايا چقد بخوابم كه اين خستگي رفع شه؟!!

خسته ام از اين كوير    اين كوير كور و پير

اين هبوط بي دليل     اين سقوط ناگزير

فقط منتظرم يكي بياد دستمو بگيره و منو نجات بده! خدايا نا اميدم نكن! خدايا! خدايا! خدايا! من از ياد نبر!

دعام كن لطفا دعام كن! باور كن به دعات نياز دارم!

______________________________________________________________________________

مثلا ميخواستم چيزي ننويسم! همينه ديگه جنبه قلم ندارم! تا بياد دستم شروع ميكنم! منو ببخشيد فعلا

خداحافظي

حرمت مجلساي امام حسين رو يادتون نره نگه داريدا!


ادامه مطلب
+تاریخ یکشنبه 22 آبان1390ساعت 6:35 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

بچه ها!

باورم نميشه! خريد! هنوز سيم نخريده ولي اونم به زودي ميخره واييييييييييييييييييييييييييي! آخ جون!

______________________________________________________________________________

برف نو برف نو سلام سلام

بنشین خوش نشسته ای بر بام

پاکی آورده ای ای امید سپید

همه آلودگیست این ایام

راه شومیست میزند مطرب

تلخ واریست میچکد در جام

اشک واریست میکشد لبخند

ننگ واریست میتراشد نام

خام سوزیم الغرض به درود

تو فرود آی برف تازه سلام

شاملو

اين يكي از شعراي شاملو كه در دوران جاهلت سروده بوده به خدا شاملو شاعر خوبيه اين شعر هم از دستش در رفته بوده ولي با اين همه من اين شعرشو دوست دارم!

با يك نگاه به بيرون از پنجره(در تهران!) به راحتي ميشه فهميد كه من در خوش شانسي خر غلت ميزنم و اساسا من خود شانسم!

در طي يك قرن اخير عمرا هيچ گاه وسط پاييز برف نيومده بود! حالا دقيقا دقيقا دقيقا همون روزي كه باباي من ميخواد بره برام گوشي بخره بايد برف بياد آخه؟ خدايا! خداوندا!

هي ميگم دعا كن دعا كن دعا نميكني همين ميشه ديگه! دعا كن درست شه!

باز خوبه تعطيل شد ها! من ميتونم يه جوري غم ناشي از اين حادثه دلخراشو تحمل كنم!

صبح خيلي با حال تو قوطي و نيش هاي بسته و اخلاق ... پاشديم از خواب و خبر مرگمان صبحانه زديم بر بدن اشغال اومد دنبالمون بعد رفتيم گيشا دنبال كيميا بعد رفتيم ونك كه رژانو رو سوار كنيم يك عدد آقاي ون سوار محترم آمد

گفت: اي احمق هاي بيشعور مگر شما اخبار گوش نميديد؟

ما: نه!

آقاي ون سوار محترم: خوب خيلي اسكليد!

ما: ميدونيم!

آقاي ون سوار محترم: حال كه اينقد اسكليد منم بهتون نميگم كه مناطق ۱ تا ۵ راهنمايي تعطيله.. اوا خاك عالم گفتم كه!

ما: تشكر آقاي ون سوار محترم!

آقاي ون سوار محترم: بييييييب( آقا تو اين وب خانواده رفت و آمد ميكنه عفت كلام داشته باش!)

خلاصه اينكه رژانو برگشت خونشون من و كيميا رو هم اشغال دوباره برگردوند! داستان جوك بود قشنگ!

آخ سوز به دل عادل شد خوش گذشت!

ولي عجب هفته ي مزخرفي( مزخرف با همين ز هست ديگه! آره؟) بودا! هر روزشو يه معلم امتحان گرفت پرسيد مشق داد خلاصه اينكه جونمون در اومد! هفته ديگه رو بگو بايد به بچه ها شيريني بدم! ولي من هنوز فلسفه ي اينو درك نكردم! مگه عيد ما سيد ها نيست؟ خوب شما بايد به ما عيدي بديد ديگه!

منتظر هداياي شما عزيزان هستيم! واي چقدر حرف مونده بود رو دلم! راستي عيد سعيد قربان پساپس مبارك!(من آخرش هم نفهميدم عيد سعيد جونه؟ يا قربان اقا؟) و با تشكر از همه عزيزاني كه تولد مارا تبريك گفتن و براي ما تحفه اي تهيه نمودند كه قابل مارا نداشت! مرسي!

بعدشم كه...

برداشت دوازدهم

من وسط راهرو ايستادم! جلوي اين برد پرورشي، كپل كيفشو داده دست من بره آزمايشگاه كار زيستمونو چك كنه! بعد ميبينه آزمايشگاه بسته است

كپل در حالي كه بين دو راه پله در نوسان است همين طوري پشت سر هم ميگه: مريم!؟ مريم؟! مريم؟؟

من: كپل بابا من اينجام!

كپل: ا؟ نديدمت!

( هه فكرشو بكن؟ من به اين جثه رو نديد! واي خيلي جوك بود!)

اينجا فرزانگان است ما تيزهوشيم اي لاو يو پي ام سي!

واي چقد حرف زدم خسته شدم! پس يادت نره برام دعا كنيا! راستي هركي در مورد GALAXY ACE اطلاعاتي داره بهم بگه ميخوام اينو بخرم!

نكات انحرافي:

۱- من و خانواده سر ناهار!

مامان: عادل آبليمو بچلكون رو غذات!

كامنت: هه هه بچلكون؟!!!

۲- سر كلاس هندسه!

يكي از بچه هاي پاچه احتمالا دريا: خانم فيثاغورس رو چه جوري مي نويسن؟

خانم هندسه!!!: س يه آخرش س يه دو نقطه است!

كامنت: قيژ قيژ؟ خانم از خودتون س توليد كرديد؟

۳- سركلاس ديني!

خانم ديني: سر درس من اضطرب نداشته باشيد!

كامنت: خانوم چي نداشته باشيم؟ هرهر هر!

۴ـ من و كپل! احتمالا من حالم تو قوطيه و كپل علت ناراحتيمو ميدونه!

كپل: آره مريم دركت ميكنم!

كامنت: چيكارم ميكني؟ كپل جان عزيزم درك مغز ميخواد كه شما... ولش كن ديگه چي خبر؟

۵- من و عطي اندرون ناهار خوري!

عطي: من تا ناهار نخورم مغزم كار نميكنه!

كامنت: شما ناهار بخوري هم مغزت كار نميكنه!

خلاصه اينكه همين ديگه!

تو اين سرما اي اتيش ميچسبه

پ.ن۱: شعر كامل نيست گزيده شده! كاملشو ميذارم تو ادامه مطلب! به جان خودم اين دفعه سركاري نيست!

پ.ن۲: واي چقدر سرده! من هيچ وقت نتونستم با برف ارتباط برقرار كنم!

پ.ن۳: چقدر امروز حرف زدما!

پ.ن۴: خيلي خوب برم كامنت بازي!

باي باي! دوستتون دارم خيلي زياد!

خدايا دوستت دارم مرسي به خاطر همه ي نعمتات!

بري زير تريلي ۱۸ چرخ بخوني نظر ندي!


ادامه مطلب
+تاریخ چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 9:28 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام خوجملان عزيزان محترمان ارجمندان ارادتمند مرامتان هستيم! طبق همان بخشنامه قبلي كه از چهارشنبه تا جمعه استفاده از نت ازاد است اين بنده حقير چسبيده به اين سيستم بنده خدا ! دلم تنگ شده بودها! مرسي از كامنت ها! آپ كردنم تموم شه ميام تك تك كامنت هارو جواب ميدم! راستي عكس وبلاگ رو دارين چه خسته است؟ به به ادم ياد امو ميوفته! قالب چه طورياس؟ من خودم خيلي دوسش دارم! اهنگ وبلاگ رو هم دارم روش كار ميكنم!

عجب روزي بود امروزها! تركونديم! صبح سينما، بعد يه تفريح بعد اعزام شديم به ورزشگاه! بعد ناهار زديم بر بدن بعد هم رفتيم... تو اعصابمون!

سينما: رفتيم فيلم شيش و بش من و رعنا از رقص جواد تا آفتابه و شيشه و هيپ هاپ و نخ سوزن و همه آن چه در توانمان بود را ريختيم رو دايره! جاي شما خال خالي چقد خوش گذشتا!

تفريح: حرف زديم ديگه! پيكسل من هم گم شد كه بعد توسط ساناز پيدا شد طفلي كپل تا پايين رفت بعد فهميد پيداش كرده بودم اين ريختي شد!

اعزام به ورزشگاه: ملودي بگو عشق من آره.........! جاتون خالي! دي جي چقد باحال بود امروز! تركونديم!

ناهار: شما از مامان باباتون دور بودين دلتون چقد تنگ ميشه؟ دربارش باهام حرف بزنين لطفا!

...: بياين در مورد اين قسمت حرف نزنم!

برداشت يازدهم

من و عطي و مريم۲ و فاطمه سر كلاس زبان.

مريم: ما نت خونمون قطعه نمي تونم اين تحقيق زبانو انجام بدم(در حالي كه بدختي از چهرش ميچكه)

من:خوب برو سايت مدرسه!

عطي: مريم جان بابا وقتي نت خونشون قطعه چطوري بره سايت مدرسه؟

من: ها؟

اينجا فرزانگان است ما تيزهوشيم اي لاو يو پي ام سي!

راستي من فردا شب تولدمه ميخوام يه خرده فلش بك بزنم:

احساسات نوستالو‍‍ژيكي مريم قل قل مي كند:

اولين باري كه رو اين پاها وايستادم كي بود؟

اولين باري كه خنديدم كي به خنده من خنديد؟

اولين باري كه گريه كردم كي منو نوازش كرد؟

اولين بار كي گفت منو دوست داره؟

كي اسم منو گذاشت مريم سادات؟( گير نديد! خودم ميدونم سادات رو مامان بابام نذاشتن)

اولين دستايي كه منو لمس كرد كدوم دستا بود؟

اولين كسي كه وجود منو حس كرد كي بود؟

اولين باري كه زمين خوردم كي منو بلند كرد؟

يادش به خير تابستونا اون خونه كه بوديم مامان من و عادل رو يه روز در ميون ميبرد پارك و بستني مي خريد برامون!

يادش به خير عاشق اين بودم كه پشت ويترين مغازه وايستم و اسباب بازي مورد علاقم رو پيدا كنم و باهاش خيالپردازي كنم!

يادش به خير هميشه به خودم چادر ميپيچدم شبيه شاهزاده ها شم بعد كلي مدت همينجوري بازي ميكردم!

يادش به خير پسر عمم رو با چادر و وسايل ساده عروس ميكردم!

يادش به خير اون خونه ي انزلي پشت خونه كه تاريك و سرد بود و منو عادل ازش ميترسيديم!

يادش به خير ساحل قو و درياي خزر كه هيچ وقت ازش خسته نميشم!

يادش به خير عاشق اين بودم بريم دماوند بعد جوجه كباب درست كنن من برم ناخنك بزنم!

چهارده سال از اومدن من رو زمين ميگذره!

چهارده سال خنديدم، گريه كردم، فكر كردم، راه رفتم، خوابيدم، عشق ورزيدم، ياد گرفتم، بخشيدم و...

چه زود گذشت!

خدايا تا الانشو كه مواظبم بودي از اين به بعدش رو هم مواظب باش! خو؟

پ.ن۱: خيلي بده كه يكي بياد از لحظات عرفانيه يه نفر عكس بگيره بعد بياد جلو دويست نفر نشونش بده!

پ.ن۲: چرا بعضي ها فك مي كنن خيلي با نمكن؟

پ.ن۳: من جديدا حافظم شده در حد ماهي قرمز!

پ.ن۴: برام دعا كن! يه ذره مونده! دعا كن! جون مريم دعا كن!

پ.ن۵: بعضي وقتا كه فك ميكنم ميبينم واقعا نمي تونم بعضي ادما و كاراشونو درك كنم! وقتي يه ادم از چشمت بيافته دگه افتاده نميشه كاريش كرده! نميشه!

پ.ن۶: آمدم بنويسم باران... بنويسم پاييز ... بنويسم تو.... ديدم باران هست ، پاييز هست چرا بنويسم وقتي تو نيستي؟ مي نويسم تو! فقط تو!

پ.ن۷: خدايا دلم براي رنگين كمون تنگ شده! كادو تولد بهم يه رنگين كمون ميدي؟

پ.ن۸: به نظر شما عشق پايدار تره يا نفرت؟ من ميگم نفرت!

پ.ن۹: يك عدد كپل زشت كچل بي مغز هست كه اعتقاد داشت من سيزده سالمه نه چهارده! حالا دوست دارم ببينم كدوم احمقي پيدا ميشه بگه من سيزده سالمه! هان؟

خوب تموم شد!

بري زير تريلي ۱۸ رخ بخوني نظر ندي!

خدايا، مامان، بابا، عادل، بچه ها، دوستان، دوستتون دارم هوارتا!

تولدم مبارك!

باي باي بچه ها!

بعدا اضافه نمودم:

اصلا حواسم نبود!


روز دانش اموز مبارك!

بعدا تر اضافه نمودم:

هيچي اين قالب برا من نميشه! بهم آرام خاصي ميده! ميزارم همين بمونه!

عطي؟ كپل؟ كجايين؟ حالم بده دارم دق ميكنم! كامنتاتونو ميخوام كه توش بهم گير بديد! بيايد ديگه!

بعداتر تر اضافه نمودم:

عطي وبلاگ كپل رو ديدي بسته؟ حالا برو ببين چه كردمش؟ هه هه! منو دست كم گرفتين؟

+تاریخ چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 6:4 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

 سلام به پست گاه کپک زده مان و همه دوستان عسیسم! ببخشید که مدتی طولانی( قرن هایی که بیش از یک هفته نبودند!) تشریف نداشتیم زیرا که همین دیروز بخشنامه ای از بالا به ما ابلاغ شد که در ان گفته شده بود ما حق نداریم در روزهایی غیر از پنجشنبه و جمعه در شعاع دو متری میز کامپیوتر دیده شویم و میز کامپیوتر در یک قدمی اتاق این بنده حقیر است و ما نمیدانیم بدون اتاقمان چه کنیم و یک هفته است تعویض لباس انجام نداده ایم!

خلاصه اینکه نیستم از پیچش نیست همیشه همه ی انسان های معروف و مهم محدودیت هایی داشته اند ما هم یکی از همان ها!

راستی دست خدا درد نکنه به خاطر بارون خدایا خیلی ممنونم خیلی زیاد خیلی گلی خدایا! خیلی دلم بارون میخواست دقیقا همون موقعی که باید بارون دادی مرسی که همیشه هرکاری رو سر موقعی که باید انجام میدی!

اگه گفتی الان تو چه ماهی هستیم؟ آبان! ماهی که توش تولد بسیاری از عزیزان من قرار دارد پس به تفاصيل به همه ی آن ها تبریک عرض می نماییم!

اول اول همه!

تولد مامان گل مهربون و خوشگل خودم مبارک! مامان جونم مرسی که همیشه مواظبمی برام زحمت میکشی و هوامو داري!

تولدت مبارک مامان مهربونم!

دوم همه

تولد خاله ی گل و مهربونم مبارک! که هروقت میریم انزلی کلی مهمون نوازی میکنه و هوامونو داره! مرسی خاله جون!

تولدت مبارک خاله ی گلم!

سوم همه!

تولد کپل بابا که گلوله احساست است و ما بسی ایشان را دوست داریم و با اوشون خاطره داریم مبارک!

کپل جونم تولدت مبارک!

و در ادامه

تولد آیگین هلیا و مهتاب و... همه ی دختران آبانی مبارک!

قسمتی از تفلد:

اوه او! دست دست! شله بیا! قره کمررو ! یکی رعنا رو بگیره اون وسط! اوه دریا که هیپ هاپ میره! عطی غریبی نکن بیا وسط تولد دوستاته! نازی پاشو دیگه سبا جان وسط جات خالیه! یالا یالا!

آی بری باخ بری باخ! سنی منه ورسن ای بری باخ بری باخ! جیغ کف سوت هوارا!

خوب بسه برید بگیرید بشینید ! د! هستی رعنا رو ببر میخوایم کادو ها رو باز کنیم!

همه کادو ها رو تحویل کپل میدید هات چاکلت رو میزنید بر بدن خونه رو تمیز میکنید بعد میرید ها گفته باشم مامانم بیاد داستان میشه بدویید!

چی؟ هانا کادو نیاوردی؟ بچه بریزید سرش! بانو دستشو بگیر! یکی چوب برداره...

وای... اوخ ! آی...

خوب از خدا که تشکر کردم تولد آبانی هارو هم که تبریک گفتمو... اهان برداشت دهم!

برداشت دهم:

ما و بروبچز در حیاط همچون خیار کاشته شده بودیم و داشتیم کرکر میخندیدیم دیگی دیگی میلرزیدیم از سرما و ور ور حرف میزدیم!

بحث در مورد استایل بود!

هانا: من شبیه دایی خدا بیامرزم هستم!

من: خدا نکنه!

بچه ها: چی خدا نکنه؟

من: دور از جون!

بچه ها:

من:

اینجا فرزانگان است ما تیزهوشیم وی لاو یو پی ام سی!

خوب اینم از این قیژ قیژ به من خندیدی؟ الان خوشحالی؟ خو نیشتو ببند!

بارون یکی از قشنگ ترین نعمات خداونده! قبول داری؟

پ.ن۱: مرسی به خاطر دعاها بازم برام دعا کنید تا همه چی کاملا درست شه!

پ.ن۲: چهارشنبه یکی از بهترین روزای عمرم بود و بنده غرق در شعف و شادی بودم! و یکسره آهنگ آی بری باخ بری باخ برا برای دوستان تلاوت میکردیم و همه را این ریختی نمودیم!

پ.ن۳: من خیلی خوشحالم این روزا! بیاین باهم بریم بام تهران از خوشی خودکشی! فقط با رعنا هم باید هماهنگ کنم!

پ.ن۴: این بنده حقیر مانند قاشق در عسل در مخارج کلاس گیتار مانده است بی صبرانه منتظر کمک های سبز شما عزیزان هستم تا منو دستبند به دست نبردند بازداشتگاه!

پ.ن۵: در روز ۱۳ ابان ۱۴ سال پیش این کودک که گلوله انرژی است متولد شده منتظر کادو ها و تبریکات شما در کامنت دونی هستیم، باشد که مارا غرق در عرق شرم کنید!

پ.۶: میخوایم بریم سوییشرت بخریم برای من ولی من که دل نمیکنم از ین سیستم!

پ.ن۷: بازم برام دعا کنید تا همه چی خوب خوب شه!

بری زیر تریلی ۱۸ چرخ بخونی نظر ندی!

بوس بوس بای تا ۱۳ آبان که قراره به افتخار خودم پست بگذارم به صرف هات چاکلت! کادوهاتونو جا نذاریدا!

بای بای بای!

دعا یادت نره!

یاد آوری: بعدا میام عکس میذارم و اسمایلی غصه نخورین چرا پستم خشک و خالیه!

+تاریخ جمعه 6 آبان1390ساعت 10:32 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

خاك بر سر بيشعور احمق رواني! من ميخوام وبلاگمو ببندم! نيم ساعت نشستم مطلب نوشتم با شوق و ذوق ميخواستم اسمايلي بذارم اين بلاگفاي نفهم همه ي مطلبمو پاك كرد و فيلد شد!

راستي سلام! اعصاب نميذارن كه اينا براي آدم! ببخشيد اول آپ خيلي خشن ظاهر شدم! ابتدا حال و احوالات شما چگونه است؟ مارو نمي بيني خوشي؟ يه خط در ميون ميام خوش ميگذره؟ چه خبر؟ به مامان اينا سلام برسون!(اوخ اوخ باز هنگ كردما!) در مورد اين چند روزي كه نبوديم و كامنتهامان در كامنت دوني پوسيد بايد عرض كنم جاي خاصي نبوديم و در پشت نيمكت ها بر سر هم درسي ها ي عزيز گچ پرتاب آزاد ميكرديم و اساسا يكي ميزديم تو سر خودمان و يكي بر سر مسائل رياضي و شيمي و هندسه و فيزيك و زيست و عربي و ادبيات و مي سوختيم و مي ساختيم و خلاصه اينكه جاي شما خالي!

در ادامه مي پردازيم به موضوع اصلي آپ امروز:

در طول اين سال هاي طولاني(۷-۸سال) كه ما پشت اين نيمكت ها جان كنديم معلم هاي زيادي را مشاهده نموديم و حرف هاي زيادي شنيديم و بسي ياسين در گوش ما قرائت شد و ما هم اساسا به اصل اين گوش در اون گوش دروازه اعتقاد زيادي داشتيم تا اينكه ناگهان در سال دوم راهنمايي( همين پارسال) خانم طلوشمس چيزي فرمود كه ما ديديم نمي شود بر اعتقادات خود استوار بمانيم و مجبوريم گوش فرادهيم :

يه روز عادي مدرسه زنگ بعد از ناهار فيزيك داشتيم خانم طلوشمس كه اساسا معلم توپي است و مطمئنم آرزوي هر دانش آموزيه كه با اين معلم فيزيك رو بخونه اومد سركلاس و بعد از كمي حرف گفت: من چند وقته به اين نتيجه رسيدم كه نبايد در مورد كسي قضاوت كرد رفتم مراسم خاكسپاريه يه خدابيامرزي( فاتحه بفرستيد براي همه ي رفتگان از جمله بابابزرگ من! حالا فاتحه نفرستادي صلوات رو ديگه بفرست براي شاديه روحش) يه طرف رفتم فحش رو بسته بودن به خود اون بنده خدا و امواتش يه طرف ديگه اي خوب ميگفتن از اين بشر! من اونجا به اين نتيجه سيدم كه

هيچ وقت نبايد در مورد كسي قضاوت كرد!

( البته كلام شيواي اوشون با حرف زدن هشت در هفت بنده زمين تا آسمون تفاوت داره ولي معني مهمه كه تو جفتش يكييه!)

هم ميتوني دو نفررو زن و شوهر بدوني هم دوست...

هم ميتوني يه نگاه رو بد تعبير كني هم خوب

هم ميتوني يه حرف رو از رو دلسوزي بدوني هم از رو حسادت !

با نگاه هاي متفاوت معني ها هم متفاوت ميشن و شايد بعضي وقتا بد برداشت بشه براي همينه كه ميگن قضاوت نكن! هيچ وقت! هرگز!

الان بسي مشعوف گشتم از اينكه نمردم و چهار كلمه حرف حساب از دهنم (حالا وبلاگم!) در اومد!

خوب حالا پيش به سوي...؟ چي؟ اگه گفتي؟ برداشت...نهم!

برداشت نهم:

من شادو خوشحال بدين صورت در حياط براي خودم وايستاده بودم

كپل: مريم ناراحتي؟

من:

كپل آخه به نظرم ناراحت مياي!

من: نه بابا خوبم! كي گفته! چشات چپ ديده!

کپل: یه چیزی بگم عصبی نمیشی؟

من: نه!

کپل: ناراحت نمیشی؟

من: نه!!!!!

کپل چیزی می گوید!( فضول کچل زشت آخه چرا تو مسائل خانوادگی دخالت میکنی؟ الان به من بگو چرا داری از فضولی میمیری هان؟)

من:

کپل: دیدی گفتم ناراحت میشی!

من:

چند دقیقه بعد!

عطی: مریم از دست من ناراحتی؟

من: نه عطی واسه چی ناراحت باشم؟

عطی : اخه به نظرم از صبح ناراحتی!

من: خددددداااااااااااااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااااا!

خلاصه اینکه جای شما خالی تو مدرسه ی ما!

پ.ن۱: بچه ها میگن من مرسی صیقلی هستم! به جون کپل اگه باشم!

پ.ن۲: من عطی و کپل رو خیلی دوست دارم خیلی زیاد! یه جورایی فرق دارن( بقیه ی بچه هارو هم خیلی دوست دارما ولی عطی و کپل یه چیز دیگه ان!)

پ.ن۳: به نظر شما کپل و عطی از دست من ناراحتن؟

پ.ن۴: پیس پیس دوستان! کپل روتو اون ور کن! من فردا میخوام برم خرید به نظر شما برای کپل چی بخرم که خوشش بیاد شخصیت این بشر شبیه من است با کمی تفاوت که از من احساساتی تر و برون گرا تر است!

پ.ن۵: خدایی خیلی ضایعی اگه با اینکه این همه مطلب مینویسن درباره ی این کامنت ها که هی میای تبلیغ وب و این حرفا بازم بیا پایین مطلب بنویسی وبم بیا کامت بذار لینکم کن! خجالت داره! تو کامنت خودتو بگو آدرس بده من قول میدم بیام!

پ.ن۶:این شامل دوستام نمیشه ها! آپ کني خبرم نکینی کشتنت حلال اعلام شده!

پ.ن۷: واي دلم لك زده براي بارون! خدايا ! الو؟ صدامو داري؟ من بارون ميخوام! ما همه بارون ميخوايم!

پ.ن۸: خوش گذشت!

وقتي ميگويم برايم دعا كن

يعني ديگر كاري از دست خودم براي خودم بر نمي آيد

يعني كم آورده ام پس برايم دعا كن!

دعا يادت نره برام!

منتظر كامنت ها هستما! بري زير تريلي ۱۸ چرخ بخوني نظر ندي!

به قول بچه ها گفتني:

باااااااااااااااي تا هاااااااااي!

بعدا اضافه نموديم:

اتي درصط شد؟ قلت املائي حامو درثط كردما!

بعدا تر اضافه نموديم:

چطوري ميشه كه وقتي يكي وارد وبلاگت ميشه يه جمله نشون بده؟ جوا بدي اگه ميدوني ها!

+تاریخ چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 6:26 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام به دوستاي عزيزم! پست قبل رو داشتيد چه كردم؟ دوستان يه چيزايي در مورد نظرات پست قبل ميخوام بگم بعد اين پست رو بنويسم...

بعضي ها گفتن كه پست قبلم شعاره! بعضيا گفتن غمگينه بعضي ها اعتقاد داشتن كه وب من هم قشنگه مرسي كه پيششون رفتم ... يه نفر هم احساس كرده بود كه اگه آنتي پست برام نذاره ميمره و توي كامنت طولاني ابراز وجود كرد و شخصيت منو برد زير سوال

دوستاي عزيزم هميشه لازم نيست موافق يا مخالف باشيم گاهي فقط كافيه بشنويم! اول ميخواستم نظرات پست قبل رو براي خودم نگه دارم ولي گفتم بيخيال!

تو تمام اين كامنت ها يكي از كامنت ها خيلي برام جالب بود كه دوستم استار گذاشته بود آخر نظرش گفت:

اگه مرگ پایان همه بدبختی ها بود هدف خوبی برای زندگی کردن میشد - اما مرگ تازه اول بدبختی هاست

حركته جالبي بود!

حالا بيخيال پست قبل!

الان ميخوام كمي از بي شعوري كه اينروزا داره خيلي هامون رو داره آزار ميده صحبت كنم!

به نظر من بي شعوري يعني:

سر سفره بغل گوش كناريت ملچ مولوچ كني و اصن فك نكني غذاش داره كوفتش ميشه

هر كانالي دلت ميخواد بزني تو جمع و بقيه رو هم آدم حساب نكني

ملت دارن تلزيون ميبينن با هيجان يهو بزني يه كانال ديگه كه نتايج فوتبال رو ببيني!( خدا رو شكر تو اتاق هر كي تو خونه ي ما يه تلوزيون مستقل هست!)

تو صف حوصله نداري وايستي ملت رو بپيچي بري اول صف كسي هم اعتراض كرد جد و آبادشو بياري جلو چشش و صد تا دروغ سر هم كني كه از غلطي كه كرده پشيمون شه!

كسي ازت پول قرض بخواد نه خيلي ها تو واسه اينكه ممكنه پس نياره بپيچوني طرف رو بعد جلو چشش با پولت بري خريد و كلم هم حسابش نكني

توي راه كه داري رانندگي ميكني هر راننده اي رو كه ميبيني اموات و رفتگان و هستگانو آبا و اجدادشو بياري جلو چشش كه داره تو خيابونا رانندگي ميكنه

بزني ماشين يكي رو له كني  بعد پياده شي از ماشين پررو پررو بگي آقا حواست كجاست؟

تو خيابون تا يه خانوم رد ميشه چشات بشه چهارتا و تا صدو هشتاد درجه اي گردنت و تا جايي كه چشات ميتونه بنده يخدا رو ديد بزني!

بري مغازه خودتم بدوني چيزي نميخواي كل مغازه ي طرف رو بياري رو پيشخون بعد بگي نه مرسي نميخوام خداحافظا! همينطوري دور همي!

صندلي رو از زير دوستت بكشي و تو چشاي اون بدبخت كه بغض كرده و دردش گرفته نگاه كني و قيژ قيژ بزني زير خنده!

سر امتحان يكي ازت تقلب بخواد بهش بگي اول تو اين سوالو بده!!!

يه بدبختي با كلي خستگي خوابيده بعد دوستت بره دم گوشش جيغ بزنه اون بدبخت سردرد بگيري و بدخلق از خواب پريدن غر غر كنه بعد تو اون بدبخت رو كه تو راهرو يا جايي ديدي بهش بگي خاك بر سرت نيم ساعت تو كلاس داشت گريه ميكرد !!!!!!!!!!! ( بعد هم كه اون بدبخت مياد تو وبلاگش يه اشاره طنز آميز ميكنه بياي يه كامنت بذاري جدو آبادش رو بياري جلو چشش! اين ديگه خدايي ته بيشعوري در ضمن تو ميدوني اون بدبخت ازت متنفره صداتو ميشنوه جوش چركي ميزنه ولي بازم...)

دور هم با دوستان دارين غذا ميخورين يه كاراي چندش اؤري بكني كه غذاي همگي كوفتشون بشه بعد قيژ قيژ به اين وضعيت بخندي!

بفقيه رو خر و احمق و الاغ و بيشعور فرض كني و فك كني لابد من از همه ي اينا سرترم چون معدم كمتر از يك دهم بالاتره!

فكر كني تو زورويي و اختر زمانه اي بقيه هم ارث باباشون رو لابد به تو بدهكارن!

اينكه بري وبلگ كسي كه ميدوني از نظر خصوصي بدش مياد صدتا صدتا كامنت خصوصي بدي!

پايين اين پست كامنت بنويسي قشنگ بود وبلگ منم بيا نظر هم بذار منو هم لينك كن اين ديگه ته بيشعوريه!

مي بينين؟ هممون يه جورايي بيشعور هستيم يا آدماي بيشعور دور و برمون هستن شما هم از بي شعوري هايي كه دورو برتون هست برام بنويسين تو كامنت هاتون!

مرسي!

پ.ن1: به نظر شما چرا من اين روزا اينقد شاكيم؟

پ.ن2: هليا اينبارم فقط براي صبا و عطي جواب كامنتتو پاك ميكنم فقط براي عطي و صبا!

پ.ن3: اصراري ندارم كامن هاي چرت و پرت بذاري از اين به بعدم فقط وبلاگ دوستام ميرم و آدمايي كه حس ميكنم يه كم بارشونه و ديگه با اين بيشعورهايي كه كامنت ميذارن خوب بود پيش من هم بيا كاري ندارم!

پ.ن4: اوه اوه امروز خيلي شاكيم ها!

پ.ن5: شرط ميبندم به محض اينكه هليا اين پست رو بخونه اجداد من رومياره  جلو چشمم!

پ.ن6: حوصله ندارم خستم اعصابم خورده!

پ.ن7: اولين باريه كه اين ساعت آپ ميكنم ها!

پ.ن8: خيلي شاكيم از همه چي تو  ان دنيا!

پ.ن9: به قول اون دوستم كاش روزي ميرسيد... كه ميشد آدم ها پرواز كنند و پربكشند ز اين كالبد سنگين و بي مصرف!

پ.ن10: ببخشيد عطي جونم امروز يه كم تلخ شده بودم...

شب همگي به خير

دوستتون دارم دوست جونيا!!!!!!!

باااااااااااااااااااااااااااااااااي!

+تاریخ جمعه 22 مهر1390ساعت 9:55 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

از خواب بلند شدم ناگهان لبخند میشینه رو لبام یادم میاد ...

امروز خوشحالم با لبخند به مامان سلام میکنم بدون غرغر لقمه هامو میخورم و با بابا میرم پایین به راننده سرویس سلام میکنم و از پنجره به بیرون خیره میشم امروز همه چی یادمه... گاهی وقتا یادم میره ولی امروز یادمه...

امروز با همیشه فرق دارم حال و حوصله ی شوخی و خنده رو ندارم! بچه ها تعجب میکننن من خیلی وقت بود خودمو نمیشناختم ولی امروز همه چی یه رنگ دیگست چون یادمه... چون میدونم...

تمام روز دارم به چیزی فکر میکنم که خیلی وقت بود از یادم رفته بود سر درسا حواسم هست ولی یک دوم روحم اونجا نیست! نازی تعجب میکنه میدونم امروز از نظر همه من عوض شدم برای صبا و عطی هم عجیبه صبا میپرسه چی شده؟ با لبخند میگم یادم اومده... صبا مگیه چی یادت اومده؟ من بازم لبخند میزنم

تا وقتی برسم خونه اوضاع همینه من لبخند میزنم و بقیه تعجب میکنن میرسم خونه تکالیفمو انجام میدم شام میخورم نمازمو میخونم و کم کم به فکر خواب میافتم

چشمم به تقویمم روی میز تحریرم میافته یه خودکار از تو جامدادیم برمیدارم و امروز رو خط میزنم

خوشحالم هدفم یادمه

من یه روز به مرگ نزدیک تر شدم

شاید فردا یادم بره... میدونم یادم میره بازم میشم همونی که بچه ها دوستش دارن همون که همش میخنده همون که از خودش بیزار میشه وقتی عصبانیه همون که کم گریه میکنه همون که شاید هیچ وقت چیزی تو دلش نباشه اما بیشتر ادما شاید گاهی دوستاش اشتباه برداشت کنن ولی همون مریمو بیشتر دوستش دارن من واقعی فقط برای خودم دوست داشتنیه همه یآدما همینن...

همه ی ادما همینیم

دلم برای خودم که تو امروز جا میمونه تنگ میشه...

(این پست رو از جایی کش نرفتم و واقعاهم اتفاق نیافتاده...)

امروز همه چی فرق داره برام دعا میکنم برای ماهی ها برای گنجیشک ها برای موج های دریا...

گاهی فکر میکنم خوش به حال ماهی های توی تنگ که یادشون میره جاشون چقد تنگه و کوچیک یادشون میره تنها هدفشون سرگرم کردن بقیس...

گاهی میگم خوش به حال یه پرنده ی بی کس که وقتی نمیخواد جایی باشه بالاشو باز میکنه و فرار میکنه...

گاهی میگم خوش به حال مرده شور و قبر کن که مرگ رو نزدیک خودش میبینه و درکش میکنه از آدمایی که درباره ی مرگ مینویسن و حرف میزنن و کتاب چاپ میکنن بیشتر میدونه مرگ یعنی چی؟

یاد اون آدمی به خیر که گفت: مرگ پایان کبوتر نیست...

گاهی دلم میخواد میتونستم از چیزی تو این دنیا شکایت کنم کاش جای غر زدن داشتم خش به حال اون آدما که یه بدبختی دارن تا گریشون بی دلیل و احمقانه نباشه...

گاهی تعجب میکنم از اینکه آدما چطوری میتونن به خاطر یه اسکناس کسی رو بکشن؟ توهین کنن؟ یه شخصیت رو له کنن؟

گاهی به آدمای توی قبرهای قبرستون حسودیم میشه و گاهی دلم میخواد جامو باهاشون عوض کنم...

گاهی یادم میاد که من یه جا آخرش مجبورم تموم کنم و به همه ی دوستام عزیزانم چیزایی که دوستشون دارم و بهشون عادت کردم باید بگم خداحافظ! من دارم میرم...

گاهی دنیای من میشه مث تلویزیون های قدیمی... سیاه و سفید؟

گاهی هیچکی پیدا نمیشه جواب سوالای منو بده...

گاهی فقط دلم میخواد روبه رو خدیا وایستم و ازش بپرسم...

چرا؟

برام مهم نیست تعجب کنی یا نه! برام مهم نیست خندی یا گریه کنی...

امروز دلم میخواد یه جا این حس رو ثبت کنم که راحت نشه پاکش کرد...

امروز تو همین لحظه شاید من دیگه هیچ وقت این پستو نخونم اما میخوام بمونه...

+تاریخ پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 2:4 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام دوستاي خوجملم! كلي دلمون تنگيده بود براي اين وب مسخره ي بي مزمون هااااا! و كامنت هاي خشنگ شما! امروز بعد از اين آپ ميرم وب تك تك دوستامو ميبينم و براشون كامنت ميذارم و اين يه هفته نبودنم رو جبران ميكنم!

اوخ اوخ!تا يادم نرفته!

ميشه براي يكي از فاميل هاي دوستم ستاره دعا كنيد؟ يادتون نره ها!

آخيش راحت شدم يه باري از رو شونم برداشته شد!اشتباه نكنيد بنده حمال يا باركش نيستم احساس مسووليت ميكردم! ايش خجالتم نميكشه با اين ذهن خرابش!

خوب باز من چرت و پرت هامو شروع كردما!

ولش كن! بريم به سوي برداشت هشتم كه كپل جان سوژه ي اصلي آن است!

برداشت هشتم:

من خيلي شادو شنگول و خوشحال براي خودم معصومانه ميروم يه ظرف ناقابل سيب زميني ميگرم با يك سس از اين ها كه رستورانا ميدن! بعد من بنده خداي از همه جا بيخبر ميام از بوفه بيرون ميروم طرف ميز بچه ها و توجهي به اين قاتل زنجيره اي ( صبا معروف به سس خور: تحت تعقيب) نداشتم ابتدا كمي با سس دعوام شد و گازش گرفتم و سپس ديدم عاقلانه تر است كه اين سس رو بدم يه آدم بلد باز كنه برام خو!

در اينجا پس از باز شدن سس توسط حنانه من بنده خداي بدبخت نصف اين سس را ميريزم روي سيب زميني و خبر مرگم اون يه ذره سس باقي مانده را كه مقدار كمي است بريزم دور از بدبختيه من يكم سس تو بسته مونده و تصور كنيد من دارم ميرم سس رو بريزم دور سيب زميني هم در دستم در اينجا اين قاتل زنجيره اي ملقب به كپل چنان شيرجه اي ميزند رو من و در همين حال ميگويد:

نريز سس رو دور حيفه!

حالا شما فكرشو بكن اون عظمت شيرجه بزنه روت نصف سيب زميني كه ريخت زمين و كتلت شد يكل من و اين فرد بي مغز هم سسي شدى!

در اينجا تاكيد دارم روي اين موضوع كه ما تيزهوشيم اينجا فرزانگان است وي لاو يو پي ام سي!

حالا شما بگو جاي من بودي به اين موجود تحت تعقيب نميگفتي كپل بي مغز؟

اين شعر رو هم خيلي دوست دارمش خيلي زياد:

خسته ام از اين كوير، اين كوير كور و پير

اين هبوط بي دليل ، اين سقوط ناگزير

آسمان بي هدف،بادهاي بي طرف

ابرهاي سر به راه، بيدهاي سر به زير

اي مسافر غريب، در ديار خويشتن

با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير

از كوير سوت و كور تا مرا صدا زدي

ديدمت ولي چه دور! ديدمت ولي چه دير

اين تويي در آن طرف، پشت ميله ها رها

اين منم در اين طرف، پشت ميله ها اسير

دست خسته ي مرا، مثل كودكي بگير

با خودت ببر مرا، خسته ام از اين كوير!

قيصر امين پور

عاشق شعرشم! محشره!

پ.ن۱:اينم پاك ميكنم چون دلم نميخواد كه.... خودتو جدي بگيري! فقط بدون ازت بيزارم

پ.ن۲: الان خيلي خوشحالي؟ مشخصه ها؟ نيشت تا بناوشت بازه! نيشتو ببند لپ درد گرفتي!

پ.ن۳: من بايد چند كلمه را به شما آموزش بدم كه در خواندن پست دچار مشكل نگردوندينيوديد!

عجيجم= عسيسم= عزيزم خوجمل=خوشگل جيگمل= جيگر و انواعي ديگر از كلمات كه در ان ها به جاي ر از ل استفاده شده!

پ.ن۴: ديگه واقعني پستام نظراش ۵۰ تا نشه آپ نميكنم خجالت نميكشيد براي پست آدم باقالا هم پوست نميكنيد؟ كامنت نميذاريد؟ ميخواي بري زير تريلي؟ ببببببببببببببببببييييييب! سانسور شد!

پ.ن۵: نه بابا بدجور قاطي كردم جيغ كار خودشو كرد نيم مثقال مغزم هم پريد!

ديگه برم كامنت بازي!

بوس بوس!


دوستاي عزيزم خيلي دوستتون دارم مرسي كه منو با همه ي بدي هام تحمل ميكنيد!

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي!

بعدا اضافه نموديم:

فقط براي خاطر صبا و عطي كه دلم نميخواد ناراحت شن جوابتو نميدم و اين قسمتو پاك ميكنم وگرنه... جواب دارم برات

بعدا تر تر اضافه نموديم:

خو خصوصي نده وقتي حرف خصوصي نداري! ميميري؟ آلرژي گرفتم از دست شماها!



+تاریخ چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 5:51 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

برداشت اول

من و سبا سر صف

من: سبا دقت کردی موبایل خانم... ویوازه؟

سبا:

من: زهر مار! چرا میخندی؟

سبا: خفه شو مریم

من: ای بی تربیت من دارم اطلاع رسانی میکنم

سبا: ( سبا در این لحظه به رنگ بنفش مایل به قرمز  می شود)

دختری از صف بغل زمین میخورد

من: سبا جان بچه ی مردم کتلت شد شما میخندی؟

سبا: وایی مریم خفه شو!

من:

سبا:

اینجا فرزانگان است ما تیزهوش هستیم وی لاو یو پی ام  سی

برداشت دوم

قسمت اول

من و عطي اندر حياط هستيم و صبا از فاصله يك متري ما رد مي شود

من: صبا؟

هيچ جوابي نميايد؟

من: كپل جان؟ الو؟

همچنان جوابي نميايد و من باقالا پوست ميشوم

قسمت دوم

من و عطي صحبت ميكنيم صبا ان طرف حياط است

من: عطي دقت كردي صبا چقد با نمك قل مي خورد؟

صبا از آن طرف حياط مي اد اين طرف

صبا: راجع به من چي ميگفتيد؟

من و عطي:

صبا:

وي لاو يو پي ام سي

براشت سوم:

من و عطي در حال صحبتيم و من طبق معمول به عطي ميخندم

عطي: مريم يه چيزي بهت ميگما!

من: خوب بگو!

عطي: زهر...

من: مار؟

عطي: اي بي تربيت

من:

عطي من ميخواستم بگم زهر انار!

من: زهر انار با تربيتيه؟

عطي: انار كه زهر نداره!

خدايا خودت يه كاري بكن!

وي لاو يو پي ام سي

برداشت چهارم:

ما اندر حياط توپ بسكتبال به دست به علت اينكه دوم ها با ما بازي نميكنند تصميم ميگيرم با اول ها بازي كنيم

هليا: اول ها ميايد بازي؟

اول ها: ما ميخوايم بسكتبال بازي كنيم!

ساناز: نه ما ميخوايم هاكي بازي كنيم تو زمين بسكتبال با توپ بسكتبال!

اول ها: نه ماميخوايم بسكتبال بازي كنيم!

ما:

سپس:

در اخر:

پروردگارا به داد اين طراحان سوالات آزمون تيزهوشان برس!

وي لاو يو پي ام سي

برداشت پنجم:

من: رعنا مياي بريم باژي كنيم بشكتبال م حالمن بده تنم درد ميكنه!

رعنا: من يه شيژه بهتر دارم!

من: شي؟

رعنا: شير قهوه!

ماحالمون خوبه نگران نشه كسي! وي لاو يو پي ام سي!

برداشت ششم:

من و بانو سر صف

بانو:

من: بانو جان نيشتو ببند!

بانو بدون لحظه اي تاخير:

من:

بانو:

خدايا ما را درياب!

وي لاو يو پي ام سي

برداشت هفتم:

.

.

.

.

.

خجالت نميكشي دوساعته نشستي به بد بختيهاي ما ميخندي؟

برو خجالت بكش!

در نهايت فراموش نكنيد اينجا فرزانگان است ما تيزهوشيم وي لاو يو اف ۲

پ.ن۱: بايد عرض كنم كه همه اينها حقيقي بود يك چيز ديگر هم بود كه بنا به دلايلي كه هيچ ربطي به عطي نداره! اينجا بيان نميكنم!

پ.ن۲: م از رياضي متنفرم در اين درس بنده يك منگول به تمام معنا هستم!

پ.ن۳: احساس ميكنم يادت رفته منو دعا كني؟ هان؟

پ.ن۴: خدايا چرا بارون نمياد؟

پ.ن۵: ما ها بسي خوشحاليم شما چطور؟

پ.ن۶: بسه صداي مامانم داره درمياد ببخشيد وقت نميكنم بيام جواب كامنت هاتونو بدم!

پ.ن۷: اوكي بابا رفتم!

پ.ن۸: بوس بوس!

مواظب خودتون و اطرافيانتون باشين!

باااااااااااااااااااااااااااااااااي!

دوستت دارم دوست عزيزم!

كپل جونم چرا اين طوري شدي؟

خدايا مراقب هممون باش!

بري زير تريلي ۱۸ چرخ بخوني نظر ندي!

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي!

+تاریخ شنبه 16 مهر1390ساعت 8:52 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام بالاخره نظرام ۵۰ تا شد و بنده بسي خر كيف نموده شدم و بسي شاد گشتم

نمي دونم شايد اين آخرين آپ وبم باشه شايد نباشه ولي من اين جارو دوست دارم دوستاي جديد نتيمو دوست دارم حرص خوردن از دست كامنت هاي خصوصي اين عطي و صبا و گاهي ستاره رو دوست دارم! خلم بس كه من آخه!

در آخر با توجه به نظر سنجي تصميم گرفتم قالبمو و عكس وبلاگمو عوض كنم اسم وبلاگمو نه و يه اهنگ بذارم براي وبلاگم كه ملت در دل خويش بر بنده فحش ارسال ننمايند!

حله؟ راستي يه چيزي سر دلم مونده هي ميخوام بالاش بيارم نميشه ولي الان بالاش ميارم صبر كن...

.

.

. اوووووووووووووووووووووووووووق

خوب اينو ميخواستم بگم كه اگه اومدي نظر بدي درمورد متنم نظر بده من خودم به شخصه قول ميدم بيام مطالبتو بخونم و كامنت بذارم قوووووووووول دختروونه فقط هي نگو من آپم بيا! وبت خيلي جالبه وب منم بيا! مطالبتو خوندم عالين وب منم بيا!

كه دعوامون ميشه و اين وسط كپل من هم با عطي مجبور ميشن بيان دعوا و منو از طرف جدا كنن كه نزنم هكش نكنم! ولي واقعا دارم اينارو برا كي ميگم؟ اوني كه قراره بگه من آپم بدو بيا كه اينارو نميوخونه! اي بابا! خدايا به دادم برس بدجوري گريپاژ كردما! امروز يكي از شعرايي كه خيلي دوسش دارمو ميذارم اين شعرو عطي جونم بهم داده شايد به خاطر اينكه عطي داده دوسش دارم شايد به خاطر متنش ولي دوسش دارم بدجوري!

لطفا بخونش الكي نگو قشنگ بود!

دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم

دگر با كس نخواهم گفت كه من ديوانه ات هستم

دگر حلاج عشقم را به مژگانــــــــــــــــــت نياويزم

دگر باور نخواهم كرد كه من دردانه ات هســــــــتم

اگر چون بيژن عاشـــــــــــــــق به قعر چاه تو رفتم

به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دســـــــــــتم

اگر فرهاد عشـــــــــــــــقم را به كوي تو فرستادم

به گيســــويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم

به دل اميد ميدادم كه روزي بينمـــــــــــــت اما

تو هم اي دل ز من گمشو كه عشقت رفت از دستم

اين روزا بدجوري دلم هواي بارون كرده! دعا ميكني ديگه؟

اين روزا مدرسه برام شده يه جور پناهگاه كه توش همه چي رنگش عوض ميشه ميدونم به خاطر وجود دوستامه!خونمون هم خيلي خوبه ولي مدرسه دوستام هستن خوو!

خدايا كمكم كن من احتياج دارم به فراموشي يا يك آرامش طولاني!

پ.ن۱: هليا ميگه مياد وبم ولي نظر نميده! خوبه از اين به بعد هم نظر نده!

پ.ن۲: آخه چرا ما اينقد زياد مشق داريم؟

پ.ن۳: خدايا مرسي كه هرلحظه بهم ثابت مبيني تنهام نميذاري!

پ.ن۴: نظرتون راجع به تغييرات چيه؟

پ.ن۵: اين اسمايلي هارو ديدين؟ خيلي باحالن!

پ.ن۶: مرسي كه دوست داريد آپ كنم!) اووووووووووووق لووووس( كپل نيشتو ببند!)

پ.ن۷: خو حرفام تموم شد فقط اگه ديگه نيومدم بدونيد كه...

پ.ن۸: ديگه چه خبر؟

پ.ن۹: خوب بابا چرا ميزني؟ رفتم!

پ.ن۱۰: ولي خدايي اگعه اين كل كل ها نبود كه دوستيهامون خوش نميگذشت!

پ.ن۱۱: دعا يادت نره ها!

پ.ن۱۲: خدايا بارون خدايا سلامتي خدايا فراموشي خدايا فقط خودت!

پ.ن۱۳: باشه رفتم ريلكس باش!

پ.ن۱۴: دوستت دارم مواظب خودت باش! بايييييييي!

بري زير ۳ محور بخوني نظر ندي!

بعدا اضافه نموديم:

اين وبلاگ عطي جونمه!

بريد تا ميتونيد نظر خصوصي بزاريد براش انتقام منو بگيريد اي دوستان!

http://cheshmhayeshishei.blogfa.com/

بعدا تر اضافه نموديم:

حالا من چيكار كنم؟

اسم وبلگمو بذارم؟

قهوه شيرين


هات چاكلت


شكلات داغ

+تاریخ پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 9:49 قبل از ظهر نویسنده Mღryღmi |

از آن جايي كه بنده بسي دموكراسي پسند هستم تصميم گرفتم از شما دوستان مشاوره بگيرم!

قالبمو عوض كنم؟

الف)بله

ب) آره

ج) صد در صد

د) غلط ميكني عوض نكني!

چه قالبي؟

الف) گوسفندهاي عاشق

ب) يه دختر بچه جيگمل

ج) دو عاشق!!!(حالا نميشه اين يه مورد رو نديد بگيريد هي بهش راي نديد؟ اخه قالبش يه مدليه!)!

د) گيتار

ه) گلبرگ

و) هرچي خودت ميخواي

آهنگ وبلاگ چطوره؟

الف) رواني چرا چندتا چندتا آهنگ ميذاري؟

ب) اميد حاجيلي بذار!!!!

ج) هرچي كپل بگه حرف من همونه! (كپل كه كلا چيزي نميگه كه)

د)موضوع آزاد

نويسنده وبلاگ...؟

الف) دوستت داريم مريمي!

ب) عاشقتم!

ج) وبلاگتو ببند و براي خودت ارزش قائل شو!( خيلي كچلي به اين راي بدي!)

د) نظر خاصي ندارم فقط اومدم ازت بخوام بياي وبلاگم!

عكس وبلاگ؟

الف) مزخرف!

ب) رمانتيك!

ج) چرا عكس خودتو نميذاري؟!!!!!

د) موضوع آزاد

اسم وبلاگ؟

الف) شكلات سرد هم فكري بودها؟

ب) كه چي؟

ج) چاي سبز چيني

د) آخه چه ربطي داره به هات چاكلت؟

پيشنهادات؟

الف) ندارم

ب) پيشنهاد ازدواج( اذيتم نكنيد! وب خودمه!)

ج) دارم ولي به تو نميگم بميري از فضولي!

د) موضوع آزاد

به نظر شما قصد عطي و صبا از نظر خصوصي گذاشتن چيست؟

الف) منو اذيت كنن( بيشترين راي رو آورده ولي به نظر من ج)

ب) بگن ماهم هستيم

ج) مرض دارن

د) اون روي منو دوست دارن!

با تشكر از شما دوستان عزيزم كه قراره جواب سوالاي منو بديد!

دعا هم فراموش نشود كه...

من در اين تنهايي

پي چيزي هستم ،پي يك حس جديد!


گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست


مرده شور هرچي عشق!

پ.ن۱: من خودكشي كنم تو گريه ميكني؟

پ.ن۲: دور از جووون!

پ.ن۳: نظر خصوصي نذار كپل جان و عطي جان! آدم باشيد!

پ.ن۴: زيست بايد بخونم!

پ.ن۵ اگه اين پستم نظراش ۵۰ تا نشه آپ نميكنم!

پ.ن۶: شوخي كردم آپ ميكنم!

پ.ن۷: من هيچ دوستي تو اين دنيا ندارم كه فقط مال من باشه! آخه چقد بدبختم!

پ.ن۸:... بوس لالا!

پ.ن۹: نظر فراموش نشود!

پ.ن۱۰: دعا فراموش نشود!

پ.ن۱۱: خوب برو ديگه!


پ.ن۱۲: باااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

بعدا اضافه نموديم:

اين عطي جنبه ي قدرت نداره ها! دوروز نيست به قدرت رسيده منو ميزنه سرم داد ميزنه! خير سرمون دوسال دوست بوديم ها! ميگن قدرت آدمو كورو كر ميكنه همينه!

با همه ي اين ها عطي جوووونم يه دونه اي تو كل دنيا awchikhitam!

اين روزها حال كپل ما در قوطيست! به نظر شما چرا؟

كچل ها جواب سوالاي نظرسنجي مسخره رو ميديد جواب جديهاشو نميديد؟

بري زير تريلي ببينيش نظر ندي ها!

تقدیم به او که بی او من نیز نیستم
 

بعدا تر اضافه نموديم! اينقد گير نديد به اين چندتا آهنگ! اوليشو كپل دوست داره دوميشو خودم! زانيارو برميدار«!

بياين 9 تا نظر بدين بشه 50 تا من ميخوام آپ كنم!

+تاریخ دوشنبه 11 مهر1390ساعت 5:40 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

کل روز های هفته یه طرف این روزای جمعه یه طرف! کل ساعات جمعه یه طرف این غروب هاش یه طرف! اصن یه وضعی! آدم دلش میگیره غروب جمعه ها! هرکاری که میکنی هم ها درست نمیشه که نمیشه! آهنگ شاد گوش میکنی میری مهمونی سینما میری پارک میری بازم یه وقتی گیر میاد که توش تنها باشی و دلت بگیره! نمیدونم چه سریه تو این غروب جمعه ها! یهو یاد اشتباهاتت میوفتی یاد آدمایی که اونا رو رنجوندیُ کلا یاد همه چیزایی میوفتی که دلت نمیاد بیوفتی! اصن یه وضعیه این روزای جمعه!من از ابان سال پیش تا الان غروبای جمعه قلب دردم( بیماری قلبی ندارما!) بیشتر از همیشه میشه بغضم میاد تو گلوم و به قصد کشت گلومو فشار میده ولی من نمیذارم بغضم بشکنه! نمیدونم چه مشکلی با گریه کردن دارم من ولی خیلی کم گریه میکنم و تاجایی که میتونم سعی میکنم جلو دیگران نباشه! لعنت به این غرور اگه این غرور لعنتی نبود شاید الان...

بیخیال بابا منم خلم ها! من هر وقت خیلی خوشحال باشم یا ناراحت میام اینجا حرف میزنم که کسی نتونه تو چشام نگا کنه و بفهمه چه خبره!

امروز بازم رفتم تو حال و هوای پاییزی که هنوز خیلی شروع نشده و اولین بارون پاییزی نیومده میشه دعا کنی زودتر بارون بیاد؟برگا بریزه؟ همه عاشق شن؟ پرستو ها بیان! کلاغا قارقار کنن؟ ماشین ها پارک شن و آدما بیان بیرون؟ چترها بسته بشه؟ بذاریم گریه ی آسمون خیسمون کنه!

خوش به حال عاشقا! میگن دل عاشقا نازکه! میگن خدا دوسشون داره! میگن عاشقا...!

میشه برام دعا کنید آدمای عاشق؟

میشه آدمایی که دلتون پاکه برام دعا کنید؟

میشه کسایی که هنوز حرفای بارون رو میفهمید برام دعا کنید؟

آی آدما میشه برام دعا کنید؟

دعا کنید به چیزی که تو قلبمه اگعه به صلاحمه برسم؟ چیز بزرگی نیست! پول نیست! نمره نیست! مادی نیست! من یه چیز میخوام که هیچکی جز خدا نمیتونه بهم بده!

برام دعا کنید!

شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من، لیک غمی غمناک است.

امروز حال ندارم شوخي كنم پ.ن بذازم امروز ...

اصن يه وضعي!

بعدا اضافه نموديم:

اينقد منو اذيت نكنيد ! كجاش شلوغه وبم آخه؟ راحت ميشي اين آهنگارو بردارم؟ كپل جون تو بگو كدومشو دوست داري بقيشو بردارم عطي جان شما هم بياي حرفتو قبول ميكنم مبصر جونمون منتظر حلوا فردا صبح هستما!

اصلا پستمو خوندي؟ برام دعا كردي؟ نكردي ديگه! من كه ميدونم! دعا كن!

بعدا تر اضافه نموديم:

صبايي فقط براي تو اين آهنگ سهراب اسدي رو دوباره گذاشتم!

دوست دارم اون دست قشنگه رو كه تاحالا نزدين بزنين واسه مبصر جديدمون كه جيگرش رو خام خام!

عطي جون مبصريت مبارك باشه

 باشد كه از اين قدرت سوئاستفاده نكني و در راستاي محكم سازي پايه هاي رفاقتمون ازش استفاده كني! آمين!

+تاریخ جمعه 8 مهر1390ساعت 8:35 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

هرکی رو نگاه میکنی بیست و هشتا دندونش معلومه تا میگم نیشتو ببند دندون های عقلشم معلوم میشه دیگه! بعد یه چیزی میگم بین خودمون بمونه من حتی اسید معده ی بعضی هارو هم دیدم!

کلا همه خوشحالیم دیگه دیوار ترک ور میداره ما می خندیم( خنده داره دیگه نیست!)

یکی سرفه میکنه ما می خندیم!

معلم درس میده ما می خندیم!

توپ بسکتبال میخوره تو سرمون میخندیم

گل میخوریم میخندیم!

...

ما کلا زیاد میخندیم این روزا!

ز همین تیریبون اعلام میکنم هرکی میگه تیزهوشان دپرس هستن افسردن بچه های فرزانگان خلن زشتن به خودشون اهمیت نمیدن چرت و پرت محضه! کی گفته؟ ما روببینین اخه! قیافه هامون خودش یه کمدی کلاسیکه به تنهایی! حال ما خوب است حال شما چطور!( بچه های سمپاد تشویق لطفا!

آخی یه احساس خوبی دارم که نمیشه گفت خیلی خوبه در کنار دوستان بودن و خندیدن حتی گریه کردن! دلم تنگ شده بود برای تنها نبودن! خیلی خوش میگذرد برما!

در طی امروز ما یک سری مسابقات داشتیم که شرح ان به صورت ذیل میباشد!

مسابقات مچ اندازی در f۲

اول من با نازي كه نازي باخت! من با عطي كه من باختم!( زور داره قده..!) نازي با عطي كه عطي باخت! من با سبا كه من بردم! سبا با نازي كه سبا باخت! هانا با من كه كلا از بس حرف زد نفهميدم كي برد؟ بعد پرسا از من برد بعد من از پرسا بردم بعدشم نفهميديم چي شد؟ به نظر شما كي برنده شد!

ما كه داشتيم مسابقه ميداديم دوستان عزيز ملقب به يك چهاري موزيك متن ميومدن!اونم هيچي نه اهنگ هاي عليشمس كه وسط مچ اندازي قرت مياد كاملا مناسب بود براي فضاي مسابقات! بعدشم كه ما خوبيم شما چطور؟

در آخر برنده ي مسابقات و غول آخر قضيه دريا منتخب شد كه با دست چپ هم از همه ميبرد و كلا پديده ايست برا خودش در زور آزمايي!

در اينجا يك معما پيش مياد كه هركي حلش كن من بهش جايزه ميدم!( هه آره حتما!)

چطوري ميشه نازي از من ببازه از عطي ببره من از عطي ببازم بعد عطي از سبا ببره من از سبا ببرم بعد من از نازي نبرم بعد نازي اين وسط قوي تره يا من يا عطي يا سبا؟ يا اصن كلا دريا؟

كلا ما كه اندر كفيم شما چطور؟

امروز خسته نيستم ( منظورم خسته از اون لحاظ!) دوستان منظورمو ميفهمن!

پس بيخيل شعر و عكس ها خسته!

دوستت دارم زندگي عاشقتم خدايا!

راستي يه چيزي دعا كنيد دعام براورده شه خيلي وقته اين ارزو رو دارم و از خدا ميخوام به نظر شما كي بهم ميدتش؟ وقت گل ني جواب مناسبيست! باز من نيشم باز شد بيخيال!

دوستان دوستتون دارم!

پ.ن۱: آخه دروغ تا به كجا؟

پ.ن ۲: به شما ربطي نداره خانم محترم خودم بهتر ميدونم چيكار كنم!

پ.ن۳: اه چرا اينقد پرويي آخه؟

پ.ن۴: لابد داري فكر ميكني منظورم چيه؟ باتو نيستم عزيزم برو به سلامت!

پ.ن۵: ولم كن! اه!

پ.ن۶: سرشو ميزني تهشو ميزني تو كلاس ماست!

پ.ن۷:ده ميگم برو ديگه ا چي ميخواي از جون پست بابا باتو نيست برو!

در آخر الهي بري تو اتوبوس ... بگيره! وسط خيابون بند كفشت باز شه هركانالي ميزني مستند ببيني اگه نظر ندي!

ديگه تموم شد واقعني!

در پناه حق!

بوس باي!

بعدا اضافه نموديم:

راستي روز دختر بر تمام دختران و روز كودك بر همگي مبارك دوستان!

بوس بوس!

+تاریخ چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 6:17 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

شلام به همه ی دوستای گلم و درمورد صبا و... منگلم! دلم برای همه چی تنگ شده بود این مدت که تهران نبدودیم واسه الودگی واسه هایپراستار برای شبکه ی تهران برای ترافیک احتمالا فکر میکنید دیوونه ام که دلم برای این چیزا هم تنگ شده ولی من به همه چی عادت میکنم و دلبسته میشم حتی چیزای بد!!!

بیخیال مهم اینه که فردا...

آغاز سال تحصیلیه ۹۰-۹۱ می باشد

تسلیت میگم غم آخرتون باشه انشاالله تو شادیهاتون بیام جبران کنم!

ولي فقط به خاطر دوستام كه دلم براشون خيلي تنگ شده خيلي هم ناراحت نيستم از سال تحصيلي!

در ضمن پاييز اومده... ماه تولد اختر تبناك جهان در اين ماه قرار داره(خودم رو ميفرمايم)

روزهاي عاشقي، روزهاي باذوني، روزهاي بغض ها ي پاييزي، روزهاي خاطره ها ي قشنگ شروع شده!

اين شعر رو خيلي دوست دارم:

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناكش.

باغ بي برگي، روز و شب تنهاست،

با سكوت پاك غمناكش.

ساز او باران ، سرودش باد

جامه‌اش شولاي عرياني ست

ور جز اينش جامه‌اي بايد،

بافته بس شعله‌ي زر تار پودش باد.

گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،

باغبان و رهگذاري نيست.

باغ نوميدان،

چشم در راه بهاري نيست.

گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،

ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟

داستان ازميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته درتابوت پست خاك مي‌گويد.

باغ بي برگي

خنده اش خوني است اشك آميز.

جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش مي‌چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاييز.

امروز حالم خوبه چون روزهاي برگريزان رو خيلي دوست دارم.


دوستتون دارم باي

بعدا اضافه نموديم:

هركي آهنگ وبلاگ قشنگ سراغ داره معرفي كنه ثواب كرده!

+تاریخ یکشنبه 3 مهر1390ساعت 4:15 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام نميدونم از كجا شروع كنم انگار ديگه قلمم انسجام نداره! به اندازه ي بزرگي دنيا دلتنگم به اندازه ي كوچيكيه دنياست دلم!

بيخيال باب اين نيز بگذرد ولي عجب سالي بود ها خدايي! توش به اندازه ي قرن تجربه پيدا كردم سه تا از آدم هايي كه نميشناختم ولي فكر ميكردم ميشناسم رو شناختم ! فهميدم علاقه ي زياد از نفرت خطرناك تره و فهميدم نيازي نيست هميشه بين دوستات اعتدال برقرار كني و ميتوني يكي رو بيشتر دوست داشته باشي و نيازي نيست سعي كس همه رو خوشحال نگه داري ولي خودت ناراحت باشي جدا نيازي نيست، و خيلي چيزهاي ديگه... كه اينجا جاش نيست امسال احساس ميكنم واقعا به اندازه ي يكسال بزرگ شدم و اين خيلي خوبه فكر ميكنم اين تجربه ها ارزش اونهمه سختي رو داشت و ميتونم در آينده ازش استفاده كنم! مهم تر از همه اينكه تو همه ي اون روزا خدارو كنارم احساس ميكردم و شكرگزارشم كه منو تنها نذاشت و ازش ميخوام كه هيچ وقت منو تنها نذاره!

دو خبر مهم راجع به رفتار هاي ديني خودم!

۱- كل ماه رمضان رو روزه گرفتم و غذا يا قذا يا غضا يا قضا يا غذا ياقضذا يا حالا هرچي ندارم!

۲- از عيد فطر به اين ور همه ي نمازهامو سعي كردم بخونم و اميدوارم بتونم همين جوري ادامه بدم

خلاصه دم خداي مهربون و بزرگ گرم! تغييرات اساسي وبم رو مشاهده كرديد؟ چطوره به نظرتون ؟ خيلي دنبال يه قلب خوب گشتم ولي بازم احساس ميكنم اوني كه ميخواستم نشد! اگه يه قالب كه رنگ زمينش قهوه اي پر رنگ باشه وتوش يه فنجون هم باشه ديديدبه من معرفي ميكنيد لطفا؟مرسي!

پايين يه شعر قشنگ كه خيلي دوست دارم رو ميخوام بذارم!

يه قسمت ازيه شعر فروغ فرخزاده:

نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب ميشود

چگونه سايه ي سياه سركشم اسير دست آفتاب ميشود

نگاه كن هستي ام خراب ميشود

شراره اي مرا به كام مي كشد

به اوج مي برد مرا به دام ميكشد

نگاه كن آسمان من پر از شهاب مي شود

آخرين پست تابستانه رو دلم نمياد تمومش كنم انگا ر ميخوام به اندازه ي كل دلتنگي هام حرف بزنم شما رو هم دلتنگ كنم تا كنار هم يه احساس داشته باشيم، تا بهتر همو درك كنيم و بتونيم همديگرو دوست صدا كنيم ، دوستاي واقعي...

هر آغازي را پايانيست پس بيخيال!

تا آغازه سال تحصيلي و اولين پست پاييزه ...

خداحافظ

پ.ن۱: هيچ وقت از پدر مادرتون دلگير نشيد و هميشه بدونيد كه راست ميگن من به عنوان يه نوجوون دارم ميگم با اين سن كمم فهميدم ارزش تجربه و حرفاي پدر مادر چقدر زياده و يه چيزي رو مطمئن باشد بعضي چيزها ارزش تجربه كردن نداره

پ.ن۲: اميدوارم تابستونه خوبي داشته بوده باشيد!

پ.ن۳: دوستت دارم حتی اگه تنهام بذاری حتی اگه بد باشی!( کلا گفتم)

بري زير تريلي ۱۸ چرخ اگه بخوني نظر ندي منو عقده اي كني! البته اينم بگم كه واقعا نظر بده

+تاریخ یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 1:10 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |

سلام! به همه ی دوستان و غیر دوستان! این روزا خیلی تنها و غمگینم منو ببخشید! تازه فهمیدم دنیا و آدماش چقدر بی معرفتن فقط اومدم تبریک بگم و برم!


تولد یکی از دوستای خوب ولی بی معرفتم رو!

بايد اشاره كنم سوء تفاهم نشه! تولد سبا ، برادرم(دق داديد منو!!!!) و يكي از دوستامو! چرا منو تو اين موقعيت ها قرار ميدين؟

تولد همه ی شهریوری ها مبارک باشه! صدسال زنده باشین و موفق ! به هرچی که میخوای برسی... دوستت دارم دوست خوبم

اینم کیک تولد!

تولدت مبارک

همتون رو دوست دارم!

بچه ها ین روزا خیلی تنهام! چرا ادما اینجوری شدن؟ مواظب خودتون باشین!

در پناه حق

فعلا بای

+تاریخ چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 7:9 بعد از ظهر نویسنده Mღryღmi |